تفألی بر حافظ

 

نقد صوفی نه همه صافی و بی غش باشد

ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

خوش بود گر محک تجربه آید به میان 

تا سیه روی شود هر که در او غش باشد

ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست

عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد

غم دنیای دنی چند خوری باده بخور

حیف باشد دل دانا که مشوش باشد ...

 

پ.ن 1 : تازگیا وقتی ورک آفلاین می زنم یادم میره باید دی سی کنم!  مصیبتی یه ها ...

پ.ن 2 : عنوان این پست قبل از آبروریزی بیشتر با تذکر بانوی محترمی اصلاح شد!

پ.ن 3 : کامنت دوستان در این پست به خاطر شگفتی های تکنولوژیک! به کامنت دونی پست قبل منتقل شد!

 

/ 30 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
lost-destiny

انشالله که همین طوره که شما می گید و خیلی خوشحال خواهم شد چنین فروشگاه هایی باز بشه که حس می کنم ما احتیاج به تغییر و تحول داریم!!! هر چند کوچک! من قبلا کل ماجرای کتابفروشی ام را نوشتم و کامنت های شما فقط کمک می کنه من اگر جایی غیر منطقی بودم و حرف زدم اصلاح کنم. اینکه نوشته بودم ادامه دارد منظورم به این بود که این پست تنها پست مربوط به کتابفروشی نیست و بازهم ازش می نویسم که نوشتم و باز هم ادامه خواهد داشت! من اگر می دونستم که شما تو خماری هستید و من هم باعثش.... سعی می کنم این دفعه طوری بنویسم که شما دچار خماری نشید!!! شرمنده!!!

lost-destiny

همیشه که قرار نیست مشکل از گیرنده های خواننده ها باشد شاید نویسنده ها هم گیرنده هاشون اتصالی داشته باشه که چشم سعی می کنم اصلاح کنم اگر جایی حس کردم شما توش به درجه خماری می رسید!!!!!

lost-destiny

گیر دادین به اون داستان خلا بیچاره ها!!! ولی فکر کنم این بار مشکل از گیرنده های شما باشه!!! این طور که شما ازش توضیح دادی حس می کنم یک جایی رو نفهمیدید یا اشتباه فهمدید یا یک جایی رو جا انداختید!!! من باید اینجا یک شفاف سازی اساسی و کلی داشته باشم!!!‌بعدا به این موضوع هم رسیدگی می شه! ایشالا در دادگاه بعدی! خیلی دوستانه البته!

lost-destiny

اگر شما لجبازید من از شما لجبازترم!!! و خیلی خونسرد که به قول شما طوری می نویسم که اول همه انتقادهاشونو بنویسن و بعد من جواب بدهم! باز هم با خونسردی! آخه خیلی کیف داره! فکر کردین چی! مگه وکیل شدن الکیه!!! یک فوت و فنی داره دیگه! یک طوری باید موضوع را بیان کنی کامل نه که طرف انتقادهاشو و همه حرف هاشو بزنه و بعد تو از لابه لای حرف هاش مدرک برای محکوم کردن طرف به دست بیاری.... اما اینجا نه قراره شما محکوم بشی که کاری نکردید که محکوم بشی نه دادگاهی هست که من بخوام معرکه راه بندازم که آی مردم این اکالیپتوس چنین و چنان!!! کلا داشتم فوت و فن هاشو می گفتم. من والا مدلم این طوریه. همون اول همه چیزو صاف و روشن نمی گم. که البته هم می دونم خیلی جاها به ضررم بوده! شما ببخش! قبلا هم گفتم خوشحالم که شما جز اون دسته آدم های اون اولین پرده نمایش من نیستید و خوشحالم که شما خیلی جدی با موضوع برخورد کردید!!! اونو نوشتم چون می دونستم چه خواننده هایی دارن نوشته منو می خونن. و می دونم کیا جدی می گیرن و کیا می گن آرزو بر جوانان عیب نیست.

lost-destiny

خیلی جالب بود!!!! انقدر !!!! گذاشته بودم که نوشت متن شما از انقدر واژه بیشتر شده کوتاه ترش کنید!!! بیچاره این !!!! ها!

lost-destiny

چشم مقایسه نمی کنم!!! چنین قصدی هم ندارم! بی احساس، بی علاقگی به دنیای واقعی، دیگه چی بود آهان با اکراه سپری کردن همون دنیای واقعی!!! یک نگاه به این اصطلاحات خودتون بندازید. برای همینه که می گم باید یک سر به اون کتابفروشی بزنید. حتی اگر رئیستون و بالاتر از شما بهتون اجازه مرخصی ندن. البته جسارت نباشه منظور بدی ندارم. کلا می گم. این دنیای واقعی که شما ازش نام بردی...( اگر بخوام اینجا توضیح بدم بازم اختار پرشین جون ضدحال می زنه! اینو هم می ذارم برای توضیح آینده) لطفا صبر کنید من حرف هامو در این باره بزنم بعد شما جواب منو بدید!!! شما مگه دلقکی که اسباب خنده من و مشتری هارو فراهم کنید. اصلا هم این طور نیست. شاید اشاره کنم بگم این همون آقاهه است که کلی بامن بحث کرد درباره این مغازه اما هیچ وقت به شما نمی خندم.... و مثل اینکه باز شما نمی خواهید وارد مغازه بشید. هنوز اون پشت ویترین ایستاده اید و از اون بیرون می خواهید شاهد باشید؟!!!

lost-destiny

هم کتابخونه می تونه باشه هم کتابفروشی. اینکه گفتم بیخیال وکالت بشم و بازیگری، برای این گفتم که دلم یک زندگی آروم می خواد نه دعواهای دادگاهی و دردهای اون بیرونو. دلم آرامش تنها روی صحنه تئاتر رو می خواد نه قاطی شدن در دنیای بازیگرها که اصلا نمی پسندم. دلم آرامش می خواد. دوست دارم شوهرم یک زن آروم در کنارش داشته باشه. بچم نگه چقدر این مادرم عصبیه. دوست ندارم خونه من پر این سختی ها و دردهای کار باشه. دلم نمی خواد زندگیمو و خانواده ام و آلوده چیزهایی کنم که شاید اصلا به اونا مربوط نشه ( کلا از آینده حرف زدم...)!!! ما به ایران باز خواهیم گشت. چراغ خانه ما در آن سرا می سوزد. خوشحالم که شما همه چیزو درک کردین و می کنید. خب بابا! دعوام نکنید. شما نخندیدید و مسخره هم نکردید. ببخشید! کلا از آینده حرف زدم. حالا شاید در آینده بچه دار شدید. خدارا چه دیدید. به جان خودم قصدم شکوندن اون کاسه کوزه ها سر شما نبود. ای بابا! سوتفاهم نشه به خدا! من که گفتم شما باعث شدید من فکر های تازه و خوبی به ذهنم برسه. نخواستم که کتکتون بزنم.( منظورم این نیست که شما گفتید من می خوام کتکتون بزنم )!!! من کی شمشیر از رو بستم که دفعه دومم باشه!!!

lost-destiny

بازم پرشین نذاشت تو همون پست قبلی بنویسم... باور کنید من شمشیر از رو نبستم. و نخواهم بست. اصلا شما چرا این فکرو کردید! ما دوستانه و بدون شمشیر و خنجر داریم بحث می کنیم!!!

مهدی

با خوندن اين شعر زيبا ياد تک بيتی افتادم که مدت زمان مديدی ورد زبونم بود : کاش معشوق ز عاشق طلب جان ميکرد تا که هر بی سر و پايی نشود يار کسی ! // ممنونم که يادی از ما ميکنی عزيز . موفق باشی و هميشه زنده بنور عشق.

مهشيد

سلام ۱: خوب همه ميگن بد درديه ۲: ان شالا خدا به ايشون عمر ۱۰۰ ساله بده که غلط گير شما باشند ۳: فرقی ندارد اينجا آنجا،همه ی اينجا سرای من است