افسوس ، اسب نفس بریده را طاقت تازیانه نیست !...

 

آقای عزیز / خانم محترم !

توصیه می کنم وقتت را با خواندن این پست هدر ندهی، اما اگر چنین کردی، بدان که هیچ مسئولیتی در قبال توهّمات ِ احتمالی ایجاد شده برایت، متوجه حقیر نخواهد بود.

دیگر بی خیال ... به امّید دیداری دوباره !

 

وقتی خودتو قبول داشته باشی ،

 اگه یه کارگر ساده هم باشی می تونی از زندگیت لذت ببری...

در این وبلاگ و در دنیای خارجی ام معمولا ، واسط بین افکار و اعمال می شوم. به این معنا که هر چه در ذهنم می گذرد را به زبان قابل فهم برای مخاطب ترجمه کرده و با فعلی نشانش می دهم! این بار قصد دارم بین ذهنم و اینجا ارتباطی مستقیم برقرار کنم محض تنوع... شاید بفهمی که در سرم چه ها می گذرد؟ شاید حق بدهی که چرا گاهی ناشایست میشوم! گرچه به سبب تعصب روی کیفیت نوشت ها نتواستم خود را کنترل کرده و تا حدی به مطلب ترتیب و نظم اعطا کردم، اما آنچه می خوانید یا نمی خوانید سخن های درهم ذهن شلوغم هست که برای اولین بار به این شکل اکران میشود. بدون هیچ منظور و تفکر خاصی !

 آخر چه مرگم شده !؟ خدایم شاهد است وقتی می خواهم روی موضوعی تمرکز کنم، حول آن و پیرامونش به حدی نکته، سخن نهفته و جملات با ربط و بی ربط ِ مستتر ، و معین از ذهنم خطور می کند که به عنوان تنها کاری که می شود کرد خود را با عجله به اولین قلم و کاغذ در دسترس رسانده و مراتب فوق را قبل از نسیان ثبت می کنم. تا شاید در فرصتی مقتضی توانم که به شرح و تفسیر شان بپردازم. اگر چنین نکنم دیری نمی گذرد که همه آنها به یکباره از ذهنم فرار کرده و حتی مطلب آغازین که قرار بود برای و بر رویش تمرکز کنم هم دیگر یادم نخواهد آمد. شاید چندان اغراق نباشد اگر گویم مثال این حادثه مثال وضعیت کودکی است که با اضطراب کاسه کوچکش را زیر بارش باران نگاه داشته تا قدری آب نصیبش شود...

همین الان که با شما سخن می گویم در یک فایل نوشتاری، چیزی حدود دو صفحه تنها تیتر و اشاره به مطالبی وجود دارد که برای هر کدام انبوهی سخن روی مغز و اعصابم راه می روند. اینان بعضا در انتظار رسیدن نوبت به جهت مطرح شدن، دیر زمانی است که خاک دسکتاپ خورده اند.

به همین سبب این روزها کمتر جرات مطالعه وبلاگ دوستانم را می کنم. با این وضع همیشه تکه کاغذی در جیب و قلمی در دستم هست تا وقتی آتش جنگ سوژه ها در ذهنم بر پا می شود ، حضور و غیابی کرده و اسامی مطالب جدیدالورد را نوشتن کنم. برای مثال مگر این ذهن جَو گرفته تازه به دوران رسیده اجازه می داد دیشب آن گزارش لعنتی را به پایان رسانم! تا هنگام حرف آخر می شد مغزم ، اضافه کردن چند جمله و گفته جدید را از دستانم تمنا می کرد.

بعضی حرفا اینقدر زلال اند ...

که برای باور پذیر و دلنشین شدن باید تو قالب کودکانه گفتن بشن ! (گفته بشن) ...

 اینقدر سوال دارم که عمرا یکشو هم نتونی جواب بدی! مثلا یه تئوری می گه: بدی تکیه کردن روزی که تکیه گاه نباشه معلوم میشه. اما بعضی ها هم میگن آدم وقتی تکیه گاه مطمئن پیدا کرد بهش تکیه می کنه، وقتی هم نباشه یه خاکی تو سرش می ریزه دیگه... یعنی از ترس روز مبادا نباید نقد رو ول کرد نسیه گرفت ! حالا کی راست می گه!؟

دیگر اینکه چرا بعضیا واسه کشورشون می میرن!؟ و می گن به وطنشون مدیونن و هیچ وقت بهش پشت نمی کنن...  یه دوستی دارم که می گه همه کره زمین مال خداست. این نقشه ها و مرزا براش معنی نداره. وطن رو جایی می دونه که توش زندگی می کنه. بنابراین قصد مهاجرت به جایی داره که قدرشو بیشتر بدونن! خودمونیم کارش هم درسته ها ! اِند برنامه نویسی و سیستم عامله!

اصلا همین پرشین بلاگ، چرا Lost-destiny میگه از پرشین بلاگ نمی رم، اما کاپوچینو وقتی فیلتر شد، نویسنده اش بلاگفا رو برای خونه جدیدش انتخاب کرد... خب کیه که ندونه امکانات بلاگفا بیشتره!؟  یا نظریه نسبیت : هیچ چیز قطعی نیست ، هیچ خوب و بدی وجود نداره! همه چیز و همه کس تو شرایط هستند که رنگ بدی یا خوبی می گیرن! اما در مقابلش یه تئوری می گه که ذات آدما مشخصه. یه آدم خوب ممکنه بدی کنه اما ذاتش نکوست!

وقتی به این تضادها و تقابلات می رسم گیج می شم! یادم میره خودم به کدوم یکی معتقدم. بعد یه جورایی همشونو درست می بینم! اگه همین سوال ها رو تو ازم بپرسی با دلیل و برهان بهت جواب می دم. اما تو خودم نسبت به همه چیز شک دارم. اگه یه کسی دلش گرفته باشه براحتی روحیشو عوض می کنم اما خودم که دلم می گیره کاری نمی کنم!

اگه کسی فکر می کنه به پوچی رسیده قانعش می کنم که به دلایل زیادی وجودش برا جامعه مفیده. بهش روحیه می دم. چند تا از بچه های دوره کاردانی بودن که قصد انصراف از تحصیل داشتن، باهاشون صحبت می کردم. یکی شون شدید از انتخاب رشته ای که کرده بود پشیمون شده بود. نیم ساعت باهاش حرف زدم. چند وقت بعد بهم گفت حرفام روش تاثیر داشته، الانم داره تو همون رشته نرم افزار کارشناسی می خونه! یکی دیگه با هزار دلیل و برهان می گفت کنکور نمی دم! الان داره مهندسی شو می گیره. یادمه نتایج کنکور که اومد، بهم گفت: مهدی، تو زندگی یه آدمو عوض کردی! اما خودم ادامه تحصیل رو بیخیال شدم. جالبه بچه ها باورشون نمی شد کنکور نیومدم، هی می گفتن فیلم در نیار! بگو کجا قبول شدی!... اما من اصلا سر جلسه هم نرفتم. مدرک مهندسی برام ارزشی نداشت. درس رو ول کرده و رفتم خبرنگار شدم! خیلی ها بهم غر می زنن، درکشون می کنم اما مطمئنم اونا منو درک نمی کنن. چون خودم خودمو درک نمی کنم! با دنیای موجود کلمات نمی تونم حالیشون کنم که چی شده! چی می خوام! چرا نمی خوام!

این فقط راجع به تفکر نیست! هر چیز دیگه ای برام قابل درکه! به ندرت پیش میاد که یه چیزی رو نتونم بفهمم. منظورم فرمول ریاضی نیست. چون فرمولای ریاضی زیادی هستن که نمی فهم! اما آدم بد ها رو می فهمم. فاحشه ها رو می فهمم. معتاد ها رو می فهمم. درک می کنم چرا معتاد شده! حسش برام آشناست. قبلا از یه چیزی که خوشم نمی اومد درکش هم نمی کردم. اما حالا چه آدم باشه چرا اشیاء می تونم بخونمش، ببینمش.

الان فیلمایی که دوسشون ندارم رو هم می فهمم. آدمایی رو که ازشون متنفرم رو هم می فهمم. با هر چیزی همذات پنداری می کنم! چه یه روسپی باشه چه یه استاد دانشگاه. بد جوری حس آدما بهم منتقل میشه. تو اولین نگاه پی به خیلی چیزا می برم! لزوما همیشه هم درست نیستن، شده که اشتباه هم کرده باشم ولی اینطوریه! صدای آدما رو می شنوم! با صداش پی به شخصیتش می برم! فیزیک بدنیشو تشخیص می دم! یه قاتل رو درک می کنم ولی بهش حق نمی دم. بخوای برات کلی درباره مضرات سیگار گزارش می دم اما به سیگاری ها حق می دم. به گناهکارا حق می دم در حالیکه معتقدم آدما خودشون خودشونو می سازن. معتقدم اختیار است اختیار است اختیار. براحتی پیش بینی می کنم که فلانی بخاطر فلان مساله از دستم عصبانی خواهد شد! اما نمی تونم ازش جلوگیری کنم. و نمی دونم که نمی تونم یا نمی خوام که بتونم! مهمتر اینکه نمی دونم که نمی دونم یا نمی خوام که بدونم! اما می دونم که همه می تونن این چیزایی رو که می گم بدونن! ولی نمی خوان. برا همین حرفایی که می زنم براشون مسخره است. اما اینا رو دلم بود. بالاخره باید یه وقتی می ریختم بیرون. اونم به نامرتب ترین نحو ممکن!

همه چی برام در عین وضوح و شفافیت مثل یه علامت تعجب بزرگ می مونه. ! رو خیلی دوست دارم. ... رو هم دوس دارم. توی این دو تا کاراکتر یه دنیا حرف نشسته که ما به اندازه توانمون صداشو می شنویم. شخصا فقط حقیقت های آسمانی (الهی) رو قبول دارم! یعنی خدا، پیامبراش، چهارده معصوم، قرآن و دیگر هیچ. دیگه هیچ چیزو قبول ندارم. هیچ حقیقتی برام وجود نداره! البته عشق، گفتمت عشق نه دوست داشتن، از نوع اساطیری خالص، نه از اون اساطیری های توی نقاب! پدر، مادر، دلتنگی، خیر خواهی و مردم دوستی، زیبایی و این جور چیزا هم برام مهم و تعریف شده است. ببین همین زیبایی هیچ تعریف مشخصی نداره! کارشناس های روانشناسی و علم گرافیک می گن زیبایی صرفا بروز یه حس عاطفیه که با توجه به شخصیت و روحیات آدما در افراد مختلف تعاریف متفاوتی داره. یعنی هیچ کس و هیچ چیز اساسا زشت یا زیبا نیست. این آدما هستن که معنی زشتی و زیبایی تو ضمیر ناخود آگاه براشون شکل گرفته. یعنی اصلا زیبایی وجود نداره! اما دقیقا بر خلاف این گفته، عده ای معتقدند موجوداتی هستند که زیبا یا زشت شکل گرفتن. مثال می زنن که یه مرد سیاه پوست، یه زن سیاه پوست رو که از نظر ما ممکنه زشت باشه، خشکل ببینه! اما قطعا یه خانم سفید پوست زیبا هم براش خشکله. دوسش نداره اما خشکله! پس زیبایی وجود داره! چون اگه بخاطر حس نژاد دوستی و ناسیونالیستی، اون زنه سیاهه رو خشکل میدید دیگه سفید پوسته نمی تونست براش خشکل باشه ، پس اون خانم سفید خشکله به خودیه خود زیباست. یعنی زیبایی وجود دارد!

  تعریف شدن ایثار، از خود گذشتگی، تواضع... حتی نه فقط مثبت ها، تکبر، منیّت، غرور، خودپسندی، خود خواهی و دیگر موجودیت های منفی هم برام روشن و قابل درکه... اما اینا ها هیچ کدوم حقیقت نیستن... ایناها همه شامل تئوری نسبیت میشن. یعنی یه پدر می تونه بد باشه یا یه مادر می تونه قاتل باشه...! مگه نمونه هاش کمه !؟ غرور در خیلی جاها لازمه و تواضع در خیلی جاها جایز نیست. لزوما همیشه و با همه کس نباید مودب بود در حالیکه ادب و حسن خلق یک  اصل ِ پذیرفته شده تو تمام فرهنگ ها و تمدن هاست. سلام کردن، همین سلام کردن که می گن کلی ثواب داره! وقتی با نیت بدی گفته بشه قطعا گناه داره... پس قطعی نیست. پس ایناها حقیقت نیستن. معلم، استاد به عنوان یه حقیقت زمینی، ممکنه اشتباه کنه پس حقیقت واقعی نیست، حقیقت واقعی اون چیزیه که خدشه ناپذیر باشه. مثل قرآن که هرگز اشتباه نمی کنه! مثل علی (ع) که مقدسه، برام حقیقته... مثل خدا که همیشه عادل و رحمانه! خدای بزرگ، خدای رحمان و رحیم، خدای آسمانها و زمین، همون خدای بهشت و جهنم!

 در عین حال حقیقت اصلی هم فقط خداست. چون وجود اوست که به دین و امام و پیغمبر ارزش می ده! اگر بر فرض، اسلام وجود خارجی نداشت باز خدا بود. نبود امام و کتاب نقصی به وجود خدا وارد نمی کنه اما همه حقیقت و ارزش معصومین و ادیان وابسته به ذات مقدس الهیه...

یه زمانی صاف و ساده بودم. بعد تغییر کردم، دیدم میشه خیلی از مشکلات رو با چند شخصیتی بودن حل کرد. استاد این کار شدم و به اطرافیانم هم توصیه می کردم هزار چهره باشن. درست بر خلاف گذشته می گفتم باید با هر کس متناسب با خودش بود! رفتار کرد هم نه، بود! بعد یاد گرفتم که چطور بازیگر بشم و نقشمو خوب ایفا کنم. الانم همین کارو می کنم. عمیق ترین و فلسفی ترین آدمای جامعه تازه می فهمن که تو زندگی بازیگر بودن یعنی چی و چطور باید نقشت رو خوب بازی کنی. اما من اینو کهنه کردم! دغدغم شده که اینقدر نقش های مختلفمو خوب بازی کردم که الان دچار ابهام و ایهام شدم!

نمی دونم نقش اصلیه کدوم بود!؟ اصلا شخصیت اصلیم چیه!؟ اگه نخوام بازی کنم باید چه جوری باشم... اینطوریه که همین الانم که اینارو می گم دارم نقش بازی می کنم. یه نقش متفاوت. چون اصلا از مهدی بدون نقش هیچی یادم نمیاد. مشکلاتی که هنرمند های بازیگری بعد 40 سال کار حرفه ای دچار میشن چرا الان سر من اومده!؟ چرا الان موهای سرم داره می ریزه!؟ چرا به این زودی عصبی شدم؟  چرا به این سرعت احساس خستگی می کنم؟ چرا الان با 22 سال سن همه چیز برام خاکستریه!؟ چرا الان از عشق بیزارم!؟... نوجون که بودم اطرافیان می گفتن اینقدر حرص نخور به 40 سالگی هم نمی رسیا. چرا به 23 سالگی هم نرسیدم!؟

چرا ؟ ...

   چرا ؟...

       چرا !!! و یک دنیا علامت تعجب. علامت سوال نشان می دهد که علاوه بر تعجب به دنبال پاسخ هم هستی اما علامت تعجب های من نشان از بی اهمیت بودن جواب دارد. شاید چون جواب ها را می دانم. اما زیادی می دانم... خدایا این دعایم را جدی نگیر : کمی نفهمی و ندانی عطایم کن!

 

 راستی اصلا می فهمی چی می گم !؟

 

به همین اندازه که تا حالا گفتم هنوز تو سرم حرف باقی مونده! اما بسه فکر کنم به عمق فاجعه پی بردی! بعد وقتایی که اینجوری میشم می ترسم! از اینکه به آینده ای که برا خودم ساختم نرسم. از اینکه غیر از سیگار چیز دیگه ای نباشه که مغزمو از این انگل ها خلاص کنه. می ترسم که اعتیاد بتونه فکرمو راحت کنه. به دنبال عالم خلصه می گردم. برا همین آدامس اربیت اوکالیپتوس زیاد مصرف می کنم. بخاط همون چند لحظه اولی که رایحه تُندش می زنه تو مغزت و تکونت می ده. برا همینه که چند روزه سینم درد می کنه. برا همینه که فندک خریدم. برا همینه که شبا تا دیر وقت روبروی فرهنگ سرا قدم می زنم! برا همینه که به اعتقاداتم بی محلی می کنم. برا همینه که با ... دوست شدم. برا همینه که به حرفت گوش نمی دم. برا همینه که دوست ندارم. برا همینه که دوست دارم. برا همینه که می خوام بمیرم...

شاید برا همینه تا حالا نمردم !

باید اینارو بگم و...

ممکنه اونور یکی باشه بتونه راحتم کنه !؟

...

دیگر اینکه به سبب مشغله کاری لزوم است تا مدتی این دیار را ترک گویم! لذا غریب نیست اگر تا مدتی جوابت را نتوان که گویم...

 

 و اما عرض شود به جهت التماس دعا ! اگر آزمون خبرگزاری که گندش زدم رو با نمره خوب قبول شدم! ان شاءالله آنگاه یک زیارت پر ملات به نیابت از خودتان، در حرم رضوی، کنار مضجع شریف و نورانی آقا علی ابن موسی الرضا (علیه آلاف التحیه و اثناء ) نصیب تان می شود. حال خود دانید... 

یا حق مددی کن

 

/ 0 نظر / 15 بازدید