برای آخرین بار

 

این بار آخر بود که دستاتو می فشردم

این بار آخر بود که تو تنهاییت می مُردم

این، نفس های مرگ من بود  که تو رگهای سیاهت، جا می موندن

این، تنها شعرم بود ، که تو غم می سرودم

من دیگه طاقت ندارم ، دل من رفته زدستم، رفته زپیشم

بسمه، منو رها کن ، نمی خوام دیگه عاشق بمونم

عاشقی، راه سختی بود، که مزاح تلخ من، باعث شعر تو شد

حالا دیگه برو غزل بگو ، بار سفر بستمو ، از پیش تو رفتمو ، توی دل من دیگه جایی نداری

 

ولی کاش با بد و بیراه، منو از خودت می روندی              

دسته کم اونطوری سخت نیست، تحمل جداییت !

ببخش منو ،منی که نتونستم عاشق بمیرم

ببخش منو، من که نشد واست رسما بمیرم

صدام نکن، نمیتونم بشنوم یاد گذشته، از گذشته

بذار منو، تو خاطرات ، دفتری که تموم شد و حکایتش تموم نشد

از من بگذر، که تو خیالت راحت گذشتم

رهام بکن، حالا دیگه لایقت هستم

 

این بار آخر بود که دستاتو می فشردم

این بار آخر بود که تو تنهاییت می مُردم

 

با خودم می گفتم ایکاش، یه روزی می فهمیدی چقدر تو رو زیاد می خوام

ولی نه، نشد بگم،  موند رو دلم!...       

حرفمو من پس می گیرم، لعنتی دوست دارم !

عاشق بودم، نشد بگم، ببخش منو، بی خیالش

می تونم ببینمت که تنها و راحت، ساکت نشستی

نمی دونم چی میگی، برای من، برای خود

وقتی دیگه نفسم بند اومده ، از ، این همه غم، باز چی می گی ؟ حرفی داری !؟

 

آره قبول، تو بردی و ، مبارکت ! صد باریک الله

اما نه، فکر نکنی، تو بازیها همیشه میشی پیروز...

یه روزی حرفامو می فهمی ، یه روزی کارت میشه خجالت

بازم می گم، دوست دارم، حتی هنوز با اون همه دل شکنی !

چاره چیه، قسمت نشد، باید برم، باشه می رم

ای خوب من، نکنه تنها بمونی، برو دنبال عشق تازه ای

تنها نمون، تنهایی باشه واسه من، رفیق من، تو خوش بمون

همین بسه، دل کدومه ! عشق سیری چند ؟

 

این بار آخر بود که دستاتو می فشردم

این بار آخر بود که تو تنهاییت می مُردم

این ، نفس های مرگ من بود ، که تو رگهای سیاهت ، جا می موندن

این، تنها شعرم بود ، که تو غم می سرودم


پ.ن : گاهی اوقات حقایق زندگی آنقدر کثیف اند که کمتر کسی توجهی به آن دسته می کند. ترجمه این بیان را با مثال باید گفت. وقتی آب بینی ات را میگیری! درست همان لحظه از دست زدن به آن دستمال کاغذی پرهیز داری. یا وقتی در موال مشغولی، حاضری به تمام بدنت دست کشیده و از خودت کثافت زدایی نمایی! اما عمرآ چند لحظه بعد حاضر نباشی حتی به شرط دریافت پاداش! لمس که سهل است، به خروجی ات نگاه کنی... ما همه محکوم ایم به زندگی! پس باید یاد بگیریم که گاهی از موضوعات اطرفمان مثل دستمال کاغذی استفاده کرده و براحتی درون زباله دان بافکنیم. گاهی کثافت های درونمان را همچنان که از خود می رانیم به فراموشی سپرده، و به هیچ قیمتی حاضر نباشیم مرور شان کنیم.

چندش آور بود !؟ شاید هم مشمئز کننده، نه !؟ اما هر چه بود ، هر چه هست ، این حقیقت تلخ زندگی است. کثافت نیز جزیی از ماست !...

بجای غر زدن و ایراد گرفتن بیا تا یاد بگیریم چطور جان خویشتن را از پَستی و پلیدی مُنزه سازیم

 

 

/ 4 نظر / 16 بازدید
مهدی

وای از اون روزی که تجسم اعمال چهره ی واقعيمون رو نشون بده ! به خدا پناه می برم...

اکرم

اما خيلی هام هستن که انگار با خودشون رودربايستی دارن...نمی تونن اين حقيقتو قبول کنن

صليب نقره اي

سلام حاجی اقاخوبيد؟...ميگم يک سوال داشتم ...شمابقيه سربازيتون چی ...البته بخشيددرست حدس زدم من فضولم ...اسمونی باشی