گفتگوی دنیا ها

 

پیش نوشت: چند لحظه مرا ببخشید!... گرچه نوشتن و ویرایش این پست ساعت ها وقت مرا به خود اختصاص داد اما مطالعه با دقت اش دسته کم 15 و حداکثر 25 دقیقه طول خواهد کشید... اگر اکنون زمان یا حوصله کافی ندارید لطفا خوانش مطالب ذیل را به آینده ای موکول کنید که کامنتتان آگاهانه و راه گشا باشد. پیشاپیش از لطفتان ممنون.

 

 صبح که از خواب بیدار می شی، چشماتو که باز می کنی، خودتو همون جایی می بینی که میخوای الان اونجا باشی! به طلوع خورشید لبخند می زنی و به خدا سلام می کنی. احتمالا یه خمیازه کوچولو هم می کشی. بعد یه نفس عمیق جلو پنجره، عطر هوای دم صبح که می زنه تو سر و صورتت، یادت میاد چه دنیای قشنگی داری! که چقـــــدر زندگــیتو دوست داری و خدا رو شکر می کنی. آروم آروم طرف آشپزخونه میای، اونو می بینی که زودتر بیدار شده و صبحانه رو آماده کرده. تا چشش بهت میافته، لبخندی می زنه و می گه: صبح سرکار بخیر! بعد با کلی ادا اصول تعارفت می کنه تا سر میز بشینی. سپس یه لیوان چای داغ با مقداری خامه و کمی عسل که توش کنجد ریخته و هم زده می ذاره جلوت. احتمالا می گه: بفرمائید عزیز... و تو یادت میافته که چه همسر مهربونی داری! پس بازم تو دلت خدا رو شکر می کنی.

آقا که تشریف بردن، تند تند وسایلتو جمع می کنی و می ریزی تو کیفت. تلویزیون داره اخبار صبح گاهی پخش می کنه که خاموشش می کنی. اما گوینده رادیو از شرایط آب و هوایی و احتمال بارش بارون در چند روز آینده صحبت می کنه. در همین حین درب یخچال رو که باز می کنی تا باقیمونده خامه ها رو بذاری توش، تا چشت به میوه و کلی خوراکی جور وا جور دیگه که تو یخچال منتظر خورده شدن نشستن میافته، شاید چند لحظه ای یاد کودکی که دیشب موقع برگشتن به خونه جلو راهتو گرفت و ازت مقداری غذا گدایی کرد بیافتی. با خودت می گی: ایشاالله پسرک خونوادشو پیدا می کنه و از آواره کوچه و خیابون بودن خلاص می شه... بعد هم دوباره زود می گی خدایا شکرت که مبادا سر صبحی کفران نعمتی کرده باشی، البته خیلی هم خوبه که مدام خدا رو شکر کرد. چراکه گویند شکر نعمت، نعمتت افزون کند...

 اینجا محل کاره! آقای رییس از همیشه خوش اخلاق تر. همکارات هم همگی بهت سلام کردن. مشکل اون پرونده هم حل شد... خوب مثل اینکه قراره از ماه دیگه پنج درصد افزایش حقوق هم داشته باشین. دیگه چی می خوای!؟ یه نگاهی به دور و برت می ندازی کسی نبینتت، بعد سرتو می گیری رو به آسمون (سقف اداره) و تو دلت فریاد می زنی: خدایا خیلی دوست دارم. شُـــکر شُـــکر... اینقدر هیجان زده و خوشحالی که عصر تمام راه برگشت تا خونه رو پیاده کز می کنی. می گی باید از این آب و هوا، از این مناظر، از این شهر لذت ببرم. حتی وقتی از کوچه باغ خشکله که پر از برگای زرد و نارنجی ریخته شده از درخت های باغ مجاورش هست، رد می شی با دویدن روی برگا یه صدای خش خش توپی راه می ندازی و همسایه ها رو می بینی که از حرکتت خندشون گرفته و برات دست تکون می دن. تا آخر کوچه یه نفس می دوی.... هه... هه... سلام سلام! براشون دستی تکون می دی و بخاطر این همه زیبایی خدا رو شکر می کنی. راستی کی گفته شانگهای کوچه باغ نداره!؟

حضرت آقا امشب یکم دیر تشریف آوردن! درو که باز میکنی تا میای بپرسی کجا بودی دسته گلی که پشتش قایم کرده بود و رو نشون می ده و تو در مقابلت مردی رو می بینی که کلی راه رفته و از گل فروشی اون ور شهر همون شاخه گل هایی که تو رو مست می کنه خریده. فقط بخاطر تو! کمی بالای سرت می چرخونه و با ادای احترام می گه: تقدیم به خوشبو ترین گل دنیا ! دیگه نمی تونی خودتو کنترل کنی، دمپایی که به شوخی تو دستت نگه داشته بودی تا وقتی میاد بخاطر تاخیر ازش استفاده کنی رو می ندازی زمین و خودتو پرت می کنی تو بغل همسرت! بعد کلی واسه هم رمانتیک بازی در میارین و تا پاسی از شب گل میگید و گل میشنفید...

شستن ظروف شام که با مساعدت طرفین انجام شد، آقای خونه می گه من خسته ام می رم بخوابم. و تو که هنوز فرصت نکردی یه سری به وبلاگت بزنی می گی: باشه تو برو من یه احوالی از بروبچ بپرسم میام. کانکت که شدی اولین کارت چک کردن کامنت دونیه، به چه خبره ملت باز ابراز احساسات کردن. یکم لپات گل می ندازه و داری تو حس می ری که یه دفه کامنت های اوکالیپتوس رو می بینی که مث بختک افتاده به جون وبلاگ!

 

- بابا این پسره یه چیزیش میشه وا !! نوشته "...آخه من زندگی رو با اکراه سپری می کنم..." و کلی پرت و پلای دیگه. ای بابا امان از دست جوونای امروزی، دریغ از یه ذره احساس... بعد که جدی تر فکر می کنی و متوجه نگاه سرد اوکالپیتوس به زندگی می شی، خدا رو به خاطر قدرتی که در درک زیبایی های دنیا بهت عطا کرده شکر می کنی و تو دلت از صمیم قلب برا امثال اوکالیپتوس دعا می کنی که اونا هم یه روزی عینک بد بینی رو از چشاشون بردارن! اونوقت سعی می کنی به عنوان یه دوست کمی کمکش کنی و یه پست ویژه می نویسی. می نویسی که از درک زیبا نبودن دنیای آدما و فهم سپری شدن دنیا با اکراه عاجزی. کلی دلیل و مدرک رو می کنی که اینه و اونه و اینطوری و اونطوری... بعد در مورد هدفت از نوشتن این جور چیزا توضیح می دی و از کتاب خونه یا کتاب فروشی که میخوای الان اونجا باشی تعریف می کنی. از فیلم راز می گی و از تاثیر نگاه آدما بر واقعیات حرف می زنی. تصریح می کنی که قصد عوض کردن نظر یا کمک کردن به کسی رو نداری! خاطر نشان می کنی که واسه دل خودت گفتی و کمی گیج شدی. می گی میخوای جواب سوالات خودتو پیدا کنی... (احتمالا اینارو واسه این گفتی که یه وقت به کسی برنخوره) بعد هم چند تا کامنت اصل براش می ذاری و یه چند تا سوال مطرح می کنی. خوب دیگه کارت انجام شد. با سایر دوستان هم خوش و بشی کردی و از بازگشتت به تهران و راه اندازی کتاب فروشی با کمک مهسا خبر می دی. در ضمن پیشاپیش همه رو به حضور و استفاده از بار لطیف و معنوی کتاب فروشی (همون جایی که الان می خوای اونجا باشی) دعوت کردی و هکذا...

وقتی می ری بخوابی، سر راه به سر ساعت رومیزی توی اتاق خواب یه دستی کشیدی و وقتی روی تخت دراز می کشی، به این فکر می کنی که امروز چه روز خوبی بود. و اینکه فردا هم می تونه به همین خوبی شاید هم بهتر باشه... چشاتو می بندی و تو دلت می گی خدایا شکرت!

 

سلام همسایه، خوبی!؟ چیه چرا اینطوری نگاه می کنی!؟ فکر نمی کردی این جور چیزا واسه من معنی داشته باشه! نه؟ بله این پست و پی نوشت اون به مراودات و مجادلات دوستانه اخیر اختصاص داره. گفته بودم در دست اقدامه دیگه!... چون تو پی نوشت باهام حرف زدی، منم تو پی نوشت جواب می دم. فقط ببخش که دیر شد. خب آماده ای سرکار خانم Lost-destiny  !؟

 

پ. ن :

            صبح از خواب پا میشم. اولین چیزی که حس می کنم سر درده! شاید بخاطر کم خوابی ناشی از شب کاری باشه... بیخیـــال مجبورم پاشم دیگه. چشامو باز می کنم و تماس های ناموفق رو گوشی و پیامک های جواب ندادشو می بینم. ایییییی! آبی به سر و صورتم می زنم و تا میام برم تو آشپزخونه، چشم به ساعت روی دیوار اتاق میافته. -- نه داری شوخی می کنی! صبحانه بخوره تو سرت پسر، زود حاضر شو که دیره. اینو که می گم یاد قیصر امین پور میافتم! ...ناگهان چه زود دیر می شود گاهی... آهی کشیدم، خدا بیامرزتش... خب لباسامو پوشیدم. خدا رو شکر دیشب یادم بود گوشی رو بذارم شارژ، آخه معلوم نیس کی برگردم خونه! تا میام از اتاق برم بیرون صدای زنگ تلفن آزارم می ده! باز کیه دیگه ؟!

من: سلام، بفرمایین. اون: سلام، مهدی!؟ -- بله، تویی رضا جون!؟ -- آره مهدی جان خوبی؟ -- چاکرم داداش، این طرفا !؟ -- مهدی جان، می تونی بیای بیرون؟ -- من همین الانم دارم میرم بیرون! چه خبره؟ -- مجتبی اومده (مجتبی دوست مشترکمونه که رفته بود خدمت سربازی) - بــــه جدی می گی!؟ دمش گرم، خب قرار بذار بریم ببینیمش. -- الان باید ببینیمش! باید بریم خونشون، پریشب باباش فوت کرد. -- یا زهرا !!! چی می گی رضا !؟ -- دیروز بهش خبر دادن. یه هفته ای مرخصی اضطراری گرفته که... - واای... دیگه هیچی نمی پرسم. مجتبی از بهترین بچه های دانشکده بود. بسیار آروم و دوست داشتنیه. پسر بزرگ خونوادس، یه خواهر دبیرستانی و یه داداش کوچیک تر هم داره. دو ماه از خدمت خودش هم مونده. اونم تو ارتش کرج. آماده باش هم که هستن. دیگه از این بهتر نمیشد!!!؟ -- خب رضا کجا بیام!؟ -- یه زنگ به احسان بزن سر راه بیاد دنبالت...

با احسان سر تقاطع توی مسیر قرار گذاشتم. تا رفتیم دنبال رضا دیر شد. به مجتبی زنگ زد، رفته بودن سر مزار. گازشو گرفتیم طرف قبرستان! بلوک 34 ! خدای من... خونواده ای دور هم حلقه زده بودن. نزدیک تر که شدیم از لابلای صدای گریه اطرافیان، ندای تلقین به گوش می رسید. وااو دفنش کردن رفت. گشتیم تا مجتبی رو پیدا کنیم. احسان زد رو شونم گفت وایستا خودش داره میاد. تا رسید سرشو گذاشت رو شونه های رضا. بعد احسان و بعد... چشمامون که به هم دوخته شد... درست همین پارسال بود. مرخصی گرفته بود. با بچه ها قرار داشتیم بریم بیرون. به من که رسید. خودشو جمع کرد و گفت آقا تسلیت عرض می کنم. ایشاالله غم آخرت باشه. خدا می دونه چقدر از شنیدن این حرف که غم آخرتون باشه، بقای عمر شما باشه و غیره بدم اومده بود. اما خب رفیقه، حتما دلش برام می سوزه، باید یه چیزی می گفت دیگه... بغلم کرد و بوسید. منم لبخند زدم، گفتم ممنون. دهنم قفل شده بود، نشد چیز دیگه ای بگم. شاید تعجب کرده بود. اما وقتی امروز همون صحنه تکرار شد. این بار دهن مجتبی قفل شده بود. بغلش کردم، بوسیدمش، گفتم می فهممت مجتبی جون. درکت می کنم... نگاهی کرد و گفت ممنون که اومدی!

تو راه برگشت همش به این فکر می کردم که الان این پسر، با دو ماه که از خدمتش مونده، با یه خواهر و برادر کوچیکتر و یه مادر، فک و فامیل ثروتمندی هم که ندارن، پدرشم که یه فرهنگی ساده بود. چطوری می خواد خونوادشو جمع کنه!؟ اصلا آینده رو ول کن. همین خرج برگزاری مراسم باباشو از کجا میاره!؟ تو همین فکرا بودم که به خودم نهیب زدم، خجالت بکش. مگه وقتی خودت یتیم شدی هنوز دانشجو نبودی!؟ مگه خونودات چند میلیون زیر قرض نبود!؟ مگه خدا تو رو تنها گذاشت!؟ مگه شد مستأصل بشی!؟ مگه خدا تو این یه سال بهت کمک نکرده!؟ اصلا خودت که تازه معاف شدی و داداش دانشجوت و  مامانت که زانوهاش درد می کنه چطوری یه ساله دارین بدون سایه پدر زندگی می کنید!؟ یادت باشه اونم خدا داره. آن که دندان دهد نان دهد...

تو همین فکرا بودم که رسیدیم خونشون. بوی غریبی می داد. بوی یتیمی خونه رو می شد حس کرد. درست مثل... خیلی خودشو نگه داشته بود. مجتبی رو می گم! من که می دونم تو اون لحظات از عالم و آدم متنفره. من می فهمم الان میخواد سر به تن دنیا نباشه! اما اصلا به روی خودش نمی آورد. خیلی سفت خودشو نگه داشته بود و با روی خوش از مهمونا پذیرایی می کرد. رضا پرسید بابات مریضی داشت!؟ گفت: نه اصلا ! و ادامه داد: داداشم می گه شب حالش بد می شه، خودش زنگ می زنه اورژانس. میان یه آمپول بهش می زنن حالش بهتر می شه. می گه برا آقایون چای بیارین، تا میان برن، یه دفه دستشو می ذاره رو قلبش و می گه باز حالم بد شد. سریع برانکارد میارن می برنش تو آمبولانس. فقط دادشم باهاشون میره. بعد گفت: دادشم می گه دستشو گرفته بودم، نزدیکای میدون پانزده خرداد که شدیم یه دفه دستش شل شد... به اینجا که رسید نتونس جلو خودشو بگیره. زد زیر گریه... بهش گفتم مجتبی حال خونوادت چطوره؟ گفت دیشب تا صبح داشتن تو بغلم گریه می کردن... یکم تجربیات اوایل یتیمی رو بهش گفتم. فکر کنم براش مفید بود. ازش خواستم جلو خونوادش هرگز گریه نکنه. گفتم الان خواهرت فقط تو رو داره، نکنه نا امیدش کنی. ازش خواستم تا می تونه به مامانش محبت کنه. گفتم الان فقط فیلم بازی کن، اگه خواستن جلوت گریه کنن اصلا اشکال نداره، ممانعت نکن. بذا خالی بشن، ولی خودت یه جای خلوت پیدا کن بعد بغضتو بشکن... این حرفا رو که زدم تمام خاطرات تلخ پارسال برام تداعی شد. از شبهایی که یواشکی از خونه می زدم بیرون و تو خیابون ها گریه کنان قدم می زدم بگیر تا...

خب دیگه دوست عزیز زیاد سرتو درد نیارم، قرار نیست برات سناریوی فیلم هندی بنویسم... تلفن هامونو رو یه کاغذ نوشتیم و گذاشتیم تو جیبش. بهش گفتم این شماره ها بصورت شبانه روزی در خدمت شماس! مدیونی اگه کاری داشتی زنگ نزنی. قسمش دادیم که تعارف نکنه. گفتیم ما هم دادشتیم، هیچ فرقی نداره. تشکر کرد و گفت بچه ها ایشالله تو شادی هاتون شرکت کنم. وای که این حرفش دل منو چه جوری گر انداخت!

با عجله خودمو به محل کار رسوندم. دیر شده بود. سردبیر گفت زود خبر هاتو بنویس بیار... همکارا یه نیم نگاهی به پیرهن مشکی که تنم کرده بودم انداختن ولی به روی خودشون نیاوردن. خب حالا اینجا تحریریه است!... خبر اول: درگیری در دانشگاه علامه تهران! خبر دوم: افزایش بی سابقه مصرف مواد مخدر! خبر سوم: امریکا بار دیگر ایران را به حمله نظامی تهدید کرد. خبر بعد:.... حالم از هر چی خبره بهم می خوره! چند تا فکس که درمورد نمایشگاه خوشنویسی و جشن فلان و غیره هست می گیرم که خبرشو  تنظیم کنم، شاید یکم حالم بهتر شه. بیرون تحریریه غُلقله است! باز سرو کله حراست پیدا شده. این بار به کدوم خبرنگار بدبختی گیر دادن!؟ (توضیح: من خبرنگاری رو دوست دارم و به هیچ وجه از کارم دست بر نمی دارم!) از سازمان میام بیرون. مسیر داخل پارک رو برای عبور انتخاب میکنم. لحظاتی بیش از حضورم در پارک نمی گذره که سر و صدای عجیبی به گوشم می رسه! بله، طبق معمول برادران جان بر کف نیروی انتظامی در حال ارتقا امنیت اجتماعی هستند! خدا رو شکر امروز اصلا تحمل جر و بحث با پلیس جماعت رو ندارم. بیخیال! کمی آن طرف تر، چند تا موجود به اصطلاح زن رو می بینم که احتمالا تفاوت بین کاباره و پیاده روی عمومی رو چندان درک نمی کنن. دور هم وایستادن و نیششون بد جوری بازه، یکشون یه آینه جیبی تو صورت اون یکی نگه داشته و اون یکی داره با موهاش ور می ره. سومی هم با صدای بلند مشغول لاس زدن با تلفنه! از سر و وضعشون دیگه نپرس... از کنارشون رد می شم، هر سه نفر خیلی هماهنگ نگاه زشتی بهم می کنن! گرچه سعی می کنم خودمو بی تفاوت نشون بدم اما نمی تونم میزان تنفری که ازشون داشتم رو پنهون کنم. چنان چشم غره ای بهش می رم که طرف له میشه! تو دلم می گم لیاقت امثال شما همون گشت ارشاده!

باز هم کمی آن طرف تر پسرکی رو می بینم که اگه هر روز یه بسته دستمال جیبی بهم نندازه روزش شب نمیشه. مرده شور عواطف و احساساتمو ببرن که باز باید دلم براش بسوزه و یک دونه ازش بخرم. می رسم خونه، اول به مجتبی زنگ می زنم... -- چطوری مجتبی جان!؟ -- نمی دونم الان باید عزادار باشم یا به فکر مجلس و رزرو مسجد و خرید میوه و... نطقم کلی باز می شه که داداش بیخیال حرف مردم. به قولی در دروازه رو ببندی دهن ملت رو نمیشه بست! نمی خواد با این وضعیت خودتو تو زحمت بندازی. بابات الان به مجلس و میوه و غیره احتیاج نداره. بجاش واسش خیرات کن... کلی منبر می رم که این رسم و رسومات مزخرف و حال بهم زن عزا و عروسی ایرانی، بالاخره یه جایی باید تموم بشه. حالا منو تو که مثلا تحصیلکرده این مملکتیم اگه جسارت به خرج ندیم از بقیه چه انتظاری هست!؟... آهی می کشه و می گه: من می دونم که خود بابام هم از این جور کارا راضی نیست. خودم هم از این مسخره بازیها خوشم نمیاد. اما اصلا حوصله غر زدن فک و فامیل رو ندارم که فردا بیان بگن واسه باباش کم گذاشت... بهش حق می دم. درسته که پسر بزرگه ولی یه تنه نمی تونه در برابر حماقت کل یه فامیل مقاومت کنه... * نه اصلا بذار یه جور دیگه تعریف کنم!

دوست خوبم، می خوای با دنیای من بیشتر آشنا بشی!؟ از خودم شروع میکنم... از نظر جسمی مشکلی ندارم! یعنی اگه ناراحتی مثانه و درد زانوی پای راستم که از تصادف دو ماه پیش هنوز مرتفع نشده و ریزش مویی که از زمان فوت پدرم شدت گرفت بگذریم، حالم خیلی خوبه! از نظر غیر جسمی هم کاملا سالم هستم. فقط نمی دونم چرا دکتر واسم قرص آرام بخش تجویز کرده!؟ نمی دونم چرا استرس و فشار عصبی دارم! یا چرا وقتی حکم کمربند مشکی زمان جوونیمو  قاب کردم! چطور یه سرماخوردگی ساده چند روز خونه نشینم می کنه؟

 دوست من، از خود خودم که بگذریم در دنیای من تعدادی رفیق تعریف شده است. از دوران دانشکده، خدمت، بچه های محله و غیره... از گروه هفت هشت نفره هم کلاسی هام که تعدادی در مقطع بالاتر قبول و بعضی هم مثل من به خدمت به اصطلاح مقدس سربازی نایل شدن، همه یا سیگاری تنها و یا سیگاری و معتاد شدیم! خنده داره نه!؟ ولی از اون جمع فقط دو نفر رو می شناسم که خلاف نشدن! اول همین مجتبی و دوم امیر که یک سال روز و شب درس خوند و تو همین مشهد قبول شد، اما چون رو دفترچه اش مهر غیبت خورده بود دانشگاه ثبت نامش نکرد. و الان تو سرمای پادگان صفر چهار بیرجند داره با فرمانده روانی گروهانش سر و کله می زنه! (البته کاش سیگار تنها خلاف سایرین باشه) احسان رو می شناسم که تا قبل از خدمت چقدر پاک و ساده بود و الان بعد از چند ماه خدمت تو ارتش، یه دختر باز قهار شده و با جلسات مذهبی که یه زمانی به تشویق همون امیر شرکت می کرد، به کلی قطع رابطه کرده... مهدی رو می شناسم، یه بچه مثبت خشکل که لب به سیگار نمی زد، ولی الان که تو شمال با سه نفر دیگه یه خونه دانشجویی اجاره کرده، چند تا چند تا ترامادل مصرف می کنه و از چیزهایی که می خوره و کارایی که می کنه هم بهتره دیگه چیزی نگم! رضا رو می شناسم که زمان دانشجویی از سالم ترین پسرای دانشکده بود و الان با چند تا دیگه از بچه ها در به در دنبال خونه مجردی می گردن! چند وقت پیش به خودم گفتن بیا تو هم پول بذار شریک شو. قطعا هم برای عبادت و ریاضت قصد داشتن خونه مجردی نداریم! دیگه از محمد رضا بشنو که از زمان هنرستان با هم رفیقیم و الان متاسفانه... گفتنش هم برام سخته! اعتیاد داره. تا خودم ندیدمش باور نکردم ولی وقتی پارسال به شهرستانی که درس می خونه یه سفر کاری داشتم و رفتم حالشو بپرسم، همین که در خونه رو باز کرد و نگاهم به صورتش افتاد همه چیز بهم ثابت شد. بله به همین افتضاحی! یه مهدی دیگه هم داریم که مغز مهندسی نرم افزاره، اما اونقدر بی انگیزه و کسل شده بود که فکر کنم داشت از همون دانشکده هم اخراج می شد. فقط به فکر درست کردن پاسپورتش بود که بذاره از این مملکت بره! آخه اون ور آب براش موقعیت کاری درست شده بود... دو تا دیگه از بچه درس خونای دانشکده هم به هر بدبختی بود گذاشتن از ایران رفتن. محمد رفت آلمان و احسان هم دنبال ویزای فرانسه بود که البته به خاطر نداشتن پاسپورت فعلن موندگار شده. هم تختی آسایشگاه خدمت هم به قول خودش تا حالا به 16 تا دختر قول ازدواج داده! تمام زندگی اون در سکس خلاصه شده... و در نهایت خود من با اینکه تپش قلبم نا منظم میشه، سینه گلو و سرم به درد می افته و سر گیجه میگرم، در ترک سیگار بارها ناتوان نشون دادم! افسوس از روز اولی که گفتم فقط همین یک نخ! تازه اینا که چیزی نیس... یکی از رفیقام به نام آقای سید جواد یوسفی در اوایل ازدواجش خود کشی کرد. خودشو حلق آویز کرد خانم! در یکی دو سال اخیر دو تا دیگه از جوون های فامیلمون هم همین کارو کردن. پسر عموی مهدی هم تو همون تهران شما یه طوری خودشو دار زد که گردنش چند متر کش آورده بود... فیلم وحشت تعریف نمی کنم. قرار نیست اشک کسی در بیاد یا دلتون بسوزه! اینا واقعیات دنیای منه که فکر نمی کنم به راحتی بشه از کنارش گذشت. ضمنا برای کسی متصور نشود که بنده گشتم و تمام بدبختی های اطرافیانم رو نقل می کنم، چون اینها که گفتم می شناسم همه دوستان عزیرم هستند، نه آدمهای بیشمار جامعه که با مشکلاتی ده ها برابر بدتر مواجه بودن و هستن.

از رفقا که بگذریم یکی از بستگان نزدیکم هر ماه چیزی حدود 200 هزار تومن سکه می خره و دو دستی تقدیم خونواده همسر سابقش می کنه. بله دختره مهریه شو گذاشته اجرا. قیمت سکه هم روز به روز داره گرونتر می شه و این قوم ما هم یه کارمند ساده اجاره نشینه... بیشتر از این نمی گم که احساست فمینیستی دوستان گل نکنه و شروع نکن از حق مسلم زنها در دریافت مهریه حرف بزنن. آدم با دشمنش این کارو نمی کنه... پدر بزرگم تو کما ست. کلیه هاش از کار افتادن، قلبش آنفاکتوس کرده و نارسایی ریوی هم داره. تازه اگه از اغما بیرون بیاد باید دیالیز کنه. چند تا از بچه های فامیلمون (دور و نزدیک) از سرطان خون تلف شدن. وقتی می گم بچه، منظورم واقعا یک کودک معصوم هست.

سرکار خانم نویسنده، وقتی از خونتون میای بیرون شاید از دیدن وزش باد که برگای روی زمین رو می رقصونه خوشت بیاد و کیف کنی. من که از خونه میام بیرون چشم به همسایه پیرمون میافته که پسرش کتکش می زنه! رومو که بر می گردونم نگاهم به درب همسایه، خونه سه تا خواهر میافته که هر سه فساد جنسی دارن. لازم به ذکر است بزرگترین شون به زور 18 سالشه! وقتی مامانشون خونه نیس سرو کله یه قیافه هایی دم خونشون پیدا میشه که من شخصا حتی از دیدنشون هم وحشت می کنم. بعد این سه تا دختر بچه... موسیقی مورد علاقه دوستای من شده رپ فارسی و متالیکا و غیره. فیلم سوپر نقل و نباته! کلیپ های سکسی دیگه تو گوشی همراه هر کسی پیدا میشه و قباحت خودشو از دست داده! نگو که دارم غر می زنم، نگو که این مشکلات فقط با من سرو کار دارن و برای تو غریبه اند!

می دونی دنیای من دیگه چی واسه عرضه داره!؟ تو دنیای من وقتی داری پرژوه عکاسی وزارت مسکن رو انجام می دی، از محله هایی عکس می گیری که حلبی آباد در مقابلش قصره! هر روز عده ای آدم دورتو می گیرن و ازت می پرسن آقا شما از کجا اومدی!؟ کی به وضعیت ما رسیدگی میشه!؟ سعی می کنم بهشون امید بدم و بگم ایشاالله درست میشه. اما تو دلم به خود کثافتم فحش می دم که دارم الکی دلشونو خوش می کنم. خونه های کاه گلی بافت فرسوده شهر، کوچه های خاکی، محله های کثیف، در و دیوارهای زشت و مناظر نامطبوع، خرابه های نا امن و پاتوق های خلاف کارا و معتادا چیزهای هستند که هر روز شاهد هستی و تحمل می کنی. تو یکی از کوچه ها چند تا خانم دورمو می گیرن و از وضعیت محله شون گله می کنن. یکی شون اسرار می کنه تا برم از تو خونشون هم عکس بگیرم. بذا سرم یکم خلوت تر بشه چند تا از اون عکسا رو می ذارم اینجا تا شما هم ببینی! یه دختر جوون دیگه میاد جلو و در حالی که به خونه خرابه مقابل اشاره می کنه می گه آقا اینجا شبا معتادا جمع می شن! توش کلی حیون و جونور هست، من می ترسم... و تو هیچ جوابی نداری که به دخترک بدی. فقط به خود می گی لعنت بر من! تو ادعای داشتن دینی را داری که پیامبرش گفته: اگر شب سیر بخوابی در حالی که همسایه ات سر گرسنه به زمین گذاشته است مسلمان نیستی! همو که گفت هر کس که روز را شب کند بی آنکه به فکر اصلاح امور مسلمین باشد از ما نیست...

 دوست خوب من، در سرزمین من و تو بیکاری، جرم، اعتیاد، فساد جنسی، فقر فرهنگی و غیره بیداد می کنه. در کشور من و تو هنوز شهرهایی هستن که مردم از گاز کپسول استفاده می کنن. گفتم شهر ها نه روستاها ! مثلا زاهدانی ها تو سرمای زمستون امسال باید تو صف گاز بایستن. الان که تو گرمای خونه راحت لم دادم و دارم سخنرانی تایپ می کنم، کودک و زن های بی خانمان بسیاری تو سرمای سوزاننده مشهد دارن دستاشونو بهم فشار میدن و ها می کنن! همین الان که من به فکر تموم شدن خمیر دندونم هستم بسیاری از همشهری هام و از هموطن هام در حسرت شام گرسنه سر بر بالین گذاشتن. مملکت متمدن من، سرزمین ذوالقرنین داریوش بزرگ، سرزمین پادشاهان هخامنش از فقر شدید فرهنگی مردمش رنج می بره! هموطن های من تروریست خطاب میشن. در اسراییل زن و بچه یهودی رو تو مناطق مسکونی با حملات انتحاری حماس پودر می کنن. کشور من سالانه صد ها میلیون دلار به امثال فتح و حماس کمک مالی و تجهیزاتی می کنه، ولی هنوز چند میلیون آواره فلسطینی تو دنیا بی خانمان هستند. فتح و حماس سر پولهای ایرانی به جون هم میافتن و در عین داشتن دشمن خارجی مث سگ با هم می جنگن! شنیدم تا روزی 20 تا کشته هم می دادن. ایران در دنیا تنها می شود. سهم پنجاه درصدی از خزر یک شبه می شود 13 درصد و پوتین با ایران اتمام حجت می کند که دست یردارید، خطر جنگ جدی است!

 خواهر خوبم، زمانی که دغدغه من حرف فلان مسئول سیاسی و تنظیم خبر سخنرانی فلان آقا و نصایح فلان رهبر!! میشود بسیاری دخترهای هم وطنم کنار خیابون منتظر مشتری بعدی هستن تا بدن شونو زیر یه لندهور دیگه به حراج بذارن. عده زیادی هم به کشور های عربی حاشیه خلیج فارس سفر کردن و اونجا واسه خودشون کارو و کاسبی راه انداختن. تو دنیا صحبت از جنگ جهانی شده. شب گذشته خودم با فلان مقام آگاه که طبق معمول نخواست نامش فاش شود صحبت کردم! میگفت خطر جنگ و حمله امریکا بسیار جدی است. تهدیدم کرد که اگه این خبر درز کنه تکذیب خواهد کرد و من خود باید پاسخگوی دوستان وزارت اطلاعات باشم، اما بدون که جنگ طلب ها در دنیا و در کشورم بر سر کار آمده اند. برنامه بمباران امریکایی برای دسته کم تلف شدن 5 میلیون نفر ایرانی تنظیم شده. رایس احمق گفته باید 250 نقطه بمبارون بشه تا مردم ایران خودشون دست به کار بشن. این طرف هم عده ای با تصور شکل گیری جنگ جهانی سوم و ظهور امام زمان (عج) از جنگ استقبال می کنن! آخه مگه آقا نمی توننن وقتی ظهور کنن که جنگ نباشه!؟... کی گفته امام زمان (ع) فقط وقتی میاد که همه دنیا به جون هم افتاده باشن!؟ جنگ بدبختیه، جنگ کثافته، نکبته، نابودیه و هنوز بعضی متوجه بحرانی بودن اوضاع نیستن. آخرین مصاحبه تلوزیونی صدام که سیگار برگ رو لبش گذاشته بود و با خونسردی امریکا رو تهدید کرد که اگه پاتو عراق بذاری چنین می کنم و چنان می کنم رو یادته؟ موضع گیری های اخیر رهبران این مملکت منو یاد همون شرایط می ندازه!

... و شما با تمام این داستانها از من توقع دارید شب که سر بر بالش می گذارم به این فکر کنم که فردا چه دنیای زیبایی خواهم داشت! و نمی توانید درک کنید که کسی این زندگی را با اکراه سپری کند!؟ دوست من، میدانم که باید نیمه پر لیون را دید، اما برای خوش بین بودن دست کم لازم است لیوان خالی از آب نباشد! بله من می فهمم که شما و سایر دوستان شاید بهتر از من به مطالب فوق آگاه باشید، اما نمیتوانم خود را راضی کنم که ادعای دوست داشتن زندگی را داشته باشم. نمیخواهم خودم را گول زده باشم، ترجیح می دهم از زندگی زجر بکشم تا چون کبک سر بر برف فرو برم! خدا مرا نبخشد اگر قصد توهین به کسی داشته باشم. اینها که گفتم فقط در مورد من صدق می کند... هر کس برای خودش استدلالی دارد و منطق من نیز اینگونه است. لزوما مصادیق فوق شامل شما نمی شود. حتما شما چیزهای دیگری می دانید که دنیا برایتان زیباست و زندگی را دوست دارید. من کاملا شما را درک می کنم و به احساسات تان احترام میگذارم. هدفم از این اطاله کلام هم غر زدن و ناله کردن نبود. عمده صحبتم بدیهیاتی ست که شاید نیازی به خاطر نشان کردنش نباشد. اما گفتم تا شاید ابهام تان در مورد نگاهم به زندگی کمی مرتفع شود. امر به توضیح فرموده بودید و ناچار شدم بخشی از دنیایی که هر روز مقابل دیدگانم می بینم را برایتان بازگویم، حال شاید بتوانید دلیل بعضی سخن ها و نظر ها را راحت تر درک کنید. شخصیتی که در اینجا داشتم و رفتارم (غیر از این پست) چندان شباهتی به باطنم ندارد. آری این ها مشکلات من است. این ها درگیری ذهن من است. این ها دلایل اکراه من در گذران زندگی است... اما اعتقاد دارم که جامعه یاس آلود و نا امید، جامعه ای مرده است. پس کمتر از این حرف ها می زنم. حتی ظاهرم در محل کار و تحصیل و غیره هم بسیار جز این است! همیشه لبخندی بر چهره ام ترسیم می کنم تا شاید خود نیز باعث کسالت شخص دیگری نشوم. گاهی وبلاگی غم گسار با زمینه ای مشکی و ملودی حزین با متن های سراسر فریاد از گریه و ناله برایم تداعی می شود که بیشتر به روحیات من نزدیک است تا اوکالیپتوسی که ماسکی خندان بر صورتش نقس بسته. اما چه کنم!؟ این کمترین وظیفه هست که اگر نمیتوان به کسی روحیه داد دسته کم انسانی را نا امید و ناراحت نکرد.

خدا میداند از اینکه شما در زندگی زجر نمی کشید و این مسایل ذهنتان را درگیر نکرده است چقدر خوشجالم. چون اگر همه بخواهند مثل حقیر فکر و رفتار کنند که دیگر وضع از همین که هست نیز بدتر می شود. از بیانات فوق هیچ قصد کنایه و متلک و غیره هم ندارم و نداشتم. اما من نیز گاهی گیج می شوم. حال که آشکارا با شما سخن گفتم شاید بتوانی راهی نشان دهی که با وجود همه گفته ها و نا گفته ها هنوز به دنیا دل بست و از زندگی در آن لذت برد!

کی میدونه!؟ شاید منم یه روز تیتر زدم: من زندگیمو دوست دارم!

 

* توضیح آنکه حماقت یاد شده منحصر به تنها فک و فامیل امثال مجتبی ها نیست. اکثر قریب به اتفاق خانواده های ایرانی من جمله من و شما نیز شامل این صفت بوده و هستیم. به تمامی گوسپند های شعور لِس محترم که ممکن است روزی از اینجا رو شوند و مطالب فوق به تفکرات متحجرانه سنتی شان برخورد، عرض می کنم: شما کور دلان فرومایه که به اسم دین و مکتب، متوقع برگزاری حتمی مجالس عزای اول تا سوم و آنگاه سفره هفتم و دیگ چهلم و سال و الباقی هستید خوبست بدانید در اسلام آمده مستحب است تا سه روز در خانه داغدار اجاق روشن نشود. یعنی آنکه اطرافیان موظف به تهیه خوراک اهل خانه هستند... آنگاه در این دیار شاهد هستیم خرج مردن از ازدواج گزاف تر شده است. رسومات مضحکانه و مشمئز کننده ازدواج نیز به جای خود. مومنان! این نسل سوم بدبخت تا کجا باید رفتار و افکار بی خردانه شما بزرگان را تحمل کند!؟

 

پ.ن 2: جسارتم را ببخشید.

پ.ن 3: این داستان ادامه دارد!

 

/ 76 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
*•. .•* *•. رها تنهای تنها .•* *•. .•*

خوندم و اومدم عجب پستی بود اقای خبر نگار ! می دونم اين متن رو واسه مقايسه ی جنس زن و مرد ننوشتی همونطور که از دختر های ۱۸ ساله گفتی ... از پسر هايی هم گفتی که ... نمی دونم اما خيلی بهت حق می دم هم به تو هم به خانوم ....... هر کس روشی برای گذران زندگيش انتخاب می کنه و هر روشی که باشه صحيح با غلط از نظر من قابل احترامه شايد از نظر من اگه امثال خانوم ... برای گذران زندگی به اين نتيجه برسن که هيچ کاری نمی تونن بکنن و يا از دستشون ساخته نيست بشن مثل امثال تو که علاوه بر غصه های خودت غصه های مردم تو دلت و شبت رو با غم صبح می کنی ذره ای تغييرات به وجود بياد اما متاسفانه ما هيچ کدوم همت يکی شدن نداريم !

*•. .•* *•. رها تنهای تنها .•* *•. .•*

سالهاست که دنيا اينجوری ادامه پيدا کرده و اينجوری صبح شده شب و شب شده صبح ! شرمندگی اين وسط لازم نيست اما ايا واقعا ما بايد اين حقايق رو ناديده بگيريم ؟ نمی دونم اما به نظر من زندگی اگه به بهترين وجه ممکن باشه واسه ما اين حقايق تلخش می کنه چه برسه که خودت هم زندگی داشته باشی پر از حقايق تلخ ! و بعد از واقعه هست که تلخی ها رو به زبون مياريم که از نظر مثبت انديشان به زندگی می شه غر زدن !

*•. .•* *•. رها تنهای تنها .•* *•. .•*

شايد تو ي شانگهای و چين وتمام دنيا تمام اين مشکلات باشه حتی صد چندان برابر اما متاسفانه کشور ما که دم از اسلام دين می زنه بايد در صدد اصلاح اين مشکلات بر بياد که نمياد از دولت گرفته تا تک تک ما ها ... همينه که از همه چيز درد اور تره و به وجود اورنده های ديد های منفی و در تنيجه اتفاقات منفی و انحرافات جسمی و جنسی و هزار جور مسائل ديگه ...

مهسا

من بيشتر داستان می خونم. اگه بخوام بهت کتاب معرفی کنم، ترجيح ميدم کتاب هايی با ريتم آروم ، لطيف ، بدون دغدغه معرفی کنم. کتاب های زويا پيرزاد همه همين جوری اند. توی داستان با يه معمای لاينحل مواجه نيستی. حين خوندن يه احساس لطيفی زير پوستت وول می خوره. و از خوندنش لذت می بری. البته به شرطی که موقع خوبی رو واسه خوندن انتخاب کنی. روزهای تعطيل قبل از خواب بعد از ظهر، توی تختخواب ، ترجيحا آفتاب پائيزی هم بتابه ، دور از دغدغه و پريشانی بهترين وضعيت واسه کتاب خوندنه. کتاب های : عادت می کنيم. طعم گس خرمالو ، چراغ ها را من خاموش می کنم ، يک روز مانده به عيد پاک ( همهگی از زويا پيرزاد) کتابای مصطفی مستور هم خوبه. همه کس خوششون نمياد. ولی من به خاطر جنبه ی عرفانيش خيلی دوستش دارم. خواستی مصطفی مستور بخونی با کتاب روی ماه خداوند را ببوس شروع کن. خلاصه ی کتابو توی وبلاگ قبلی ام نوشته ام.

lost-destiny

با مهسا موافقم!!! روی ماه خداوند راببوس خوبه!!! البته همون طور که گفت خيلی ها خوششون نمياد من هم بعضی کتاب هاشو همين طور بودم....اما بخون برادر واست خوبه!!!!

محرم

اکالیپتوس عزيز کاش دستی به سنگينی کوه می خورد تو صورت اون زن پرستار. من از خيلی وقت پيش با اين قضيه درگيرم.پدرم که تابستون تصادف کرد...پدر شوهرم که بعد از عمل قلب در بيمارستان رها شد...مادرم که بارها به بيمارستان رفته...پسرم که عمل داشت...خودم که با ضربه سر به بيمارستان رفتم و هی دويدم و حالا پسری در گوشه اين دنيا هست که پدرشو فقط تونست دو روز ببينه و اون هم با دستی که به تخت بسته بودند و با گلويی خشک و دهان چسب زده شده.اون پسر فهميده که اگه دکتر ۴۸ ساعت اول کاری می کرد حالا پدرش شايد بود.پدری که خودش پزشک بود و به هر کسی می شنيد می رسيد...