دو قدم مانده به صبح

 

قدم اول

رسول، جانباز اعصاب و روان، در حالی که به پوتین های دوستان شهیدش خیره شده بود، یکی یکی نام آنها را صدا می زد و می گفت:

 احمد، پَر !

 علی، پر !

 رضا، پر...

و در هر بار پوتین دوستش را به کناری می انداخت تا به کفش های خودش رسید. نگاهی کرد و گفت:

رسول،...

            رسول،...

و ناگهان با لحن تکان دهنده ی معصومانه ای فریاد زد:

 

رسول که پــر نــداره، خودش خبــر نداره...

 

به اینجا که رسید هق هق گریه های حضار، در سالن آمفی تئاتر شهید هاشمی نژاد مشهد طنین انداز شد... "صحنه پایانی یکی از پرده های نمایش نامه پوتین های پایدار، ساخته محمدرضا خاتمی"

 

 

قدم دوم

مرحوم حسین پناهی که معرف حضور هستن!؟ شنیدم خونواده مذهبی داشته و اولش طلبه بوده، بعد یه روز یه خانم مستمند که از راه تهیه روغن زرد ارتزاق می کرده میاد پیشش بهش می گه: یه دونه موش مرده تو یکی از دبه های بزرگ روغنم پیدا کردم! حالا روغن هام - که حتما نجس شده - رو می تونم بفروشم !؟

آورده اند که حسین پناهی نگاهی به سر و وضع اون خانم می کنه و دلش می سوزه. و چون نمی خواسته بنده خدا مجبور بشه همه روغن هاشو بریزه  دور حکم مساله رو عوض می کنه و می گه: برو روغن های اطراف موشه رو بردار، بقیه اش پاک می شه و فروشش مشکل نداره.

خانومه خوشحال می شه و می ره ولی حسین پناهی قصه ی ما از عذاب وجدان و ناراحتی بخاطر دروغی که گفته خودشو نمی بخشه، طلبگی رو ول می کنه و می ره دنبال بازیگری و حتی از خونواده هم طرد می شه...

حسین پناهی تنها بود و تنها مرد. اونو با نقش های گاه خنده دار و طنز و گاه عجیب و نامفهوم می دیدم. همون زمانا بازم شنیدم که ازش پرسیدن چرا رفتارت عجیبه و نقش روان پریش ها رو بازی می کنی؟ گفته بوده جواب این سوال تو وصیت نامه ام هم هست و تا بعد از مرگم مردم منو نمی شناسن...

چندی پیش "سرنوشت گمشده" شعر هایی از حسین پناهی نوشته بود که بهش قول دادم این قضیه رو واسش تعریف کنم. واسه من که قابل تامل بود... اما زیباترین جمله ای که از حسین پناهی خوندم اینه:

به بهشت نمی روم، اگر مادرم آنجا نباشد

روحش شاد.

 

 

پ.ن :

 

گفت: دیشب نمایشگاه تو کامپیوتر داشتین گزارش می گرفتین!؟

با تعجب گفتم: شما از کجا می دونی؟

گفت: دیدمتون، ولی اینقدر شلوغ بود که نزدیک نیومدم...

بعد تو چشمای من زل زد و تصریح کرد: راستش اول همسرم شما رو دیده بود که بهم گفت بیا ببین اون آقای همکارت داره مصاحبه می کنه و...

زدم تو حرفش: همسرتون !!! ؟

خواستم بپرسم شما مگه ازدواج کردین!؟

 

ای بخشکی شانس، می بینی؟ نه جون من می بینی!؟ اصلا تاهل به من نیومده وا. به هر حال امیدوارم خانم ع بداند که چه انسان منزه و فهیمی است و امیدوارم آقای ح قدر همسر محجوب و مودب اش را بداند.

 

دلا خو کن به تــجرد ، که آن هم .: عالــمی :. دارد

 

پی نوشته ها :

1: هر جشن تولد، عزای برگی از دفتر مشق زندگی است.

2: یک قدم دیگه به مرگ نزدیک شدم!

3: تولدم مبارک.

4: ارائه بلیط نشانه شخصیت ماست!؟

5: فک کن...

 

 

/ 36 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه

برای خبرنگارها . شايد تقدير رمز تغيير هر روز دارد. این برای امید دادن به شما غصه نخورید. من يه مدت خيلی روزنامه ميخوندم. البته جووونيهام. ولی هرچی روزنامه خوندم. درش رو حضرات راست تخته کردند. الان ديگه روزنومه نميخونم. بلاگ ميخونم. کتاب ميخونم. خبرهای متن اصلی ميخونم.

تاتا

خیلی چیزا بهم یاد داد انقد که نگرش ، آرزوها ، دغدغه ها ، تفکراتم و... نسبت به همه چی تغییر کرد.. طوری تغییر کرد که دیگه هیچ کس با هیچ منطقی نمیتونه خلافش رو به من ثابت کنه.. میدونم این حرفم شبیه آدم هاییه که تا یه چیز یاد میگیرن که با عقلشون جور در میاد فکر میکنن که بهترین چیزه اما تا سنشون تغییر میکنه به گذشته شون میخندن و میگن ما چه قدر احمق بودیم... اما همین قدر میدونم که به چیزی رسیدم که مطمئنم، من اکنون برایند باورهای خودم هستم و با تغییر این باورها من هم تغییر میکنم... تو این مدت هم کم چیزای عجیب و غیرعادی ندیدم و نشنیدم... که خیلی هاشون کمک میکنن برای بهتر شدن و بهتر دیدن و بهتر فکر کردن... (اینایی که اینجا نوشتم فقط تشریح خودم بود نه چیز دیگه و قصد ندارم که بگم من درست میگم!)

تاتا

خوب از اونجا که من دقیقا نمیدونستم چرا انقدر افسرده و پریشونم،شروع کردم به گرفتن یقه ی آفرینش و بودن خودم و خدایی که تو ذهنم ساخته بودم..هر چی بیشتر فکر میکردم نه تنها از شدت ناراحتیم کم نمیشد بلکه بیشتر به پوچی و غم و غصه نزدیک میشدم.. سرتون رو درد نیارم تا بالاخره یه جا تو همون روزا یکی دستم رو گرفت... شاید اگه وبلاگم رو مطالعه کرده باشید ببینید که خبری از اون حرفای بیخود و مزخرفی نیست که یه آدم تو این سن میزنه(قصد توهین به کسی رو ندارم... خودم رو میگم که اگر راهنمایی نمیشدم الان مزخرف مینوشتم!!). اونی که دستم رو گرفت خیلی چیزا یادم داد.. اول اینکه ناراحتی، غصه ، استرس ، احساس پوچی من چیزی رو تسکین نمیده و بیشتر خودم رو به قهقرا نزدیک میکنه.. دوم اینکه وقتی ناراحت نیستی چرا همیشه شاد نباشی...نه الزاما شادی ای که موجب فراموشی دردها بشه.. شادی به معنای داشتن آرامش درونی و تسلط بر تلاطمات درونی خویش.. سوم این که تو در دنیای درونی خودت زندگی میکنی و هر آنچه که میبیننی فقط سایه هایی از حقیقتند.پس هرگز حق نداری درباره ی کسی قضاوت بکنی چون تو از اصل ماجرا بی اطلاعی. و چهارم و پنجم و ...

تاتا

سلام؛ برای رفع یک سو تفاهم کوچک، من خانم نیستم... پسرکی هستم، بس حقیر و بس قبیح..که کارش غالبا روزمررگی و هوس بازیه... از این بگذریم ، گفتوگوی دنیاها رو خوندم... با حوصله و گذاشتن زمان.. همان طور که در وبلاگم نوشتم من ۱۸ سالمه و امسال باید کنکور بدم..(میخوام بگم هنوز کودکم و اگر حرفی بزنم که به مزاجتان خوش نیاید رو حساب کم تجربگی و جهالتم بذارید) خیلی زیاد از مسائلی که در اطرافم میگذره آگاه نیستم. اما خوب کم و بیش آدم میشنوه و خیلی متاثر میشه و در بعضی شرایط به خودش فحش میده و... اما در مورد دلیل اون سوالم که گفتم ای مردم چه طور میتونید ... درست پارسال بود که خیلی ناراحت بودم... احمق تر بودم و فکر میکردم مثلا دلیلش اینه که دوست دختر ندارم!!!!(میخوام وسعت حماقتم رو تشریح کنم)اما وقتی فهمیدم که اون چیزام دردی از من دوا نمیکنه به فکر فرو رفتم.. چیزی که غالبا انسانها رو در هنگام ناراحتی تسکین میده تبرئه کردن خودشون از علت ناراحتیه..

تاتا

واز اونجا که من هم آدم هستم و خطاکار فراموش کردم که هر کس در دنیای درونی خود زندگی میکند و من از حقیقت بی اطلاع هستم پس وقتی به اطرافم نگاه کردم و دیدم مردم بدون اینکه به چیزایی که بهشون فکر میکردم (و با عقل ناقصم نمیتونستم چیزی ازشون سر دربیارم) اهمیتی قائل باشند دارن به زندگیشون ادامه میدن و انگار که نه انگار... گفتم شاید اینا چیزی میدونن که من هنوز نمیدونم.. این شد که اون سوال رو پرسیدم. و من از ساختار رباتی خود و مردم به شدت آگاه هستم که برنامه ریزی شدیم فقط به چیزایی فکر کنیم که جوابش جلومونه... یعنی وقتی از یه آدم بپرسی چرا زندگی میکنی؟ یک سری جوابهای بیخود نثار آدم میکنه که یه بچه ای مثل من هم قادره به راحتی بفهمه که دلایلش برای زندگی کردن تا چه اندازه ابتدایی و پیش پا افتاده است.. و ما آدما به دنبال جواب سوال نمیگردیم و فقط به فکر راهی برای ماست مالی حقایق هستیم...

تاتا

اینایی که واستون نوشتم رو خودم چند بار خوندم و اصلاح کردم اما خداییش وقتی خودم رو میذارم جای خواننده میفهمم که اصلا اونی که میخواستم نشد... به هر حال امیدوارم همش رو بخونید...این پست آخرتون رو هم خوندم ... خیلی دوست دارم در مورد مرحوم پناهی بیشتر بدونم...و خیلی خوشحال شدم که به من سر زدید...باز هم به ما افتخار بدید. یا علی.. بدرود !

تاتا

فکر کنم اين رو يادم رفت: تولدتون مبارک