میخوام بیام تو!... اجازه هست؟

 

دانیال کوچولو تازه یه سالش تموم شده. وقتی اینجاست، خونمون با صفا میشه. وقتی با شیرین زبونی و ناز و اداهای دوست داشتنیه کودکانه اش در کانون توجه من و مادرم و داداشام قرار می گیره، احساس محبت عجیبی می کنم! نسبت به خونوادم، به خونم، شهرم، احساس میکنم یه جورایی به دنیا علاقه مند شدم! چند تا کلمه رو یاد گرفته که هر وقت به زبون میاره همه گی ذوق می کنیم و می خندیم! مونامونه یعنی مادربزرگ، کلمه ای که خطاب به مادرم میگه! وقتی قاب عکس پدر رو روی دیوار اتاق می بینه با دستای کوچولوش بهش اشاره می کنه و میگه پدبوده! (پ مکسور، د مفتوح و ب مضموم) اینم به خیالش یعنی پدربزرگ. آب شده آبه، مانه به معنای ماشین، به نمک میگه ننک، دیید لقب داداش سعید و قس علی هذا...

گاهی بهش فکر میکنم و از رفتارهای به نظر ساده ولی فوق العاده که داره شگفت زده میشم. از معصومیت این بشر، از خواستنی بودنش، از حرفاش... کاراش!... وقتی داره آروم سیب زمینی سرخ کرده هایی که مامان براش درست کرده رو با دو تا و نصفی دندون می جوه و با خوشکلی هر چه تمام تر قورتشون می ده، اگه تو رو ببینه که داری با لذت، داری به به خوردنشو نگاه میکنی، اونوقت با انگشتای کوچولوش یه دونه بر می داره و با یه لبخند ملیحی به طرفت میگیره...

حالا مگه میشه دستشو رد کرد!؟

الان که دارم اینارو تایپ می کنم اومده بقل دستم وایستاده و داره با تعجب به صفحه مانیتور نگاه می کنه! من قاعدتا عموش میشم ولی هی صدا می زنه دیــی دیـــی (دایی  دایی) !...

خدا رو شکر مونامونه میاد بقلش میکنه و می برتش! چون میخواستم امشب حتما این پستو بفرستم...

 

پ.ن 0 : تو... شما نه، تو دوست نویسنده!  بسیار سپاسگزارم، برای همه چیز. 

پ.ن 1 : من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق!

پ.ن 2 : راستی کدوم کتاب فروشی بود!؟... آها :

A Shop around the Corner!

دریغ از لینک مستقیم! 

پ.ن 3 : می دونم منتظر حرفهای دیگه ای بودی، ولی مونده تا کفتون ببره! حالا تا اطلاع ثانوی تو خماری باشین!...

پ.ن 5 : من خوابم نمیاد! ولی اینجا ملت میخوان بخابن، باید چراغو خاموش کنم. حوصله تو تاریکی تایپ کردن هم ندارم... خلاصه ببخشید منو !

پ.ن 4 : می فهمم شما بخاطر تشکر و این جور چیزا حرف نمی زنی اما اجازه بدید بازم بگم، واقعا لطف کردین، خیلی دست تون درد نکنه...

پ.ن 8 : اولین باری بود که برای انتخاب تیتر کلی فکر کردم!!

پ.ن 7 : پس به کدامین دلیل خدایتان را انکار می کنید؟!

پ.ن 6 : به شدید ترین وجه ممکن ادامه دارد...

پ.ن 9 : کلا کی گفته همه باید بفهمن من چی میگم!؟

/ 22 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مداحی

اينجورکه تو گفتی بايد دانيال رو خورد

lost-destiny

آقا! اصلا شما مشتری و مهمان ويژه کتابفروشی هستين! بی اجازه و با اجازه می تونيد تشريف بياريد و از امکانات و همه چيز به صورت استثنائی استفاده کنيد. البته بقيه دوستان فکر نکنن که اونا نمی تونن ولی خب!!!

lost-destiny

شما از اونجايی که من پیاپی در بعضی کامنت های شما ديدم و حس کردم، چرا از مهسا می ترسيد انقدر؟! مگه لولو است دور از جون!!! بابا کسی به شما کاری نداره که ! خستگی مهسا با يک کاپوجينو در می ره! زياد نلرزيد!

بهار

پ.ن 7 : پس به کدامین دلیل خدایتان را انکار می کنید؟! به ياد آيه ۵۶ سوره ی الرحمن افتادم: «فبای آلآء ربکما تکذبان»....پس کدامين نعمتهای پروردگارتان را تکذيب می کنيد؟اين آيه است که هميشه منو به ياد گلشيفته ی ميم مثل مادر مي اندازه که اون رو ابتدای فيلم زمزمه ميکرد. یاحق!

آيدين

سلام دوست من وبلاگ و آپ کردم خوشحال ميشم سر بزنيد. .................. مرا بخوان امشب که سوداي تورا دارم...در اين رهسپار زندگي نياز مبهمي دارم

حسين

غسالخانه بهشت زهرا !

عسل

الهی من قربونش منم يه خواهر زاده دارم که زبون باز نکرده روزه صد بار فداش ميشم خلاصه اينکه فدايی زياد داره بيا پيشم بروزم

lost-destiny

کم پیدا شدید!!!! حسابی مشغول کار هستید لابد!!! همیشه موفق باشید و خندون!!!