سحر...

یک نفس ای پیک سحری

از سر کویش کن گذری

گو که ز هجرش به فغانم به فغانم

ای که به عشقت زنده منم

گفتی از عشقت دم نزنم

من نتوانم نتوانم نتوانم

من غرق گناهم   تو عذر گناهی

روز و شبم را تو چو مهری و چو ماهی

چه شود گر مرا رهانی ز سیاهی

/ 7 نظر / 16 بازدید
خاطراتچی

سلام زيبا بود در ضمن ممنون از لطفتون در مورد طرح انديشه ايرانی اميدوارم که مثمر ثمر باشه موفق باشيد

علی

مهدی دلم گرفته . صف شهادت کدوم طرفه به خدا میرم ته صف هم وامیستم اما مهدی تو دلت پاکه بگو صف کجاست معبر کجاست نذار تو نکبت بمونم مهدی

مهشيد

سلامممممممممممممممممممممممممممممممممم.منو يادته؟ خيلی پرو ام نه؟ يکی بياد بگه بعد شونصد ماه اومدی ميگی که چی؟ ميدونم ميدون نزن بابا اومدم آشتيييييييييييييييييييييييييی ببين دست گلم آوردم پشت دره. تو نمیاد. چه قدر این در خونت کوچیکه بچه برو کنا ر دست نزن کلی پول خورده خوبییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟ منم یادت نباشه کشتمتااااااااااااااااااااااااااااااااا

مهشيد

اااااااااااااااااااااااااا حالا چرا اين همه عصبانی ايی ببين قيافمو ببين چه مظلومم آخه دلت مياد منو نبخشی ببينم

مهشيد

راستی مهدی کارشناسی چی شد؟ مهندس شدی يا نه؟ برم پزتو بدم يا نه؟ خيلی وقته بيخبرم ازت. توی بيمعرفتم که يه آف نميدی منتظرتما. يه خبری بده

مهشيد

خيلی موقع ها به دم نزدن از عشق فکر ميکردم. هميشه فکر ميکردم بابا عشقه ديگه اونم به اين مقدسی پس چرا نبايد دم زد .بزار داد بزنن همه بدونن.ولی يه کم که بزرگتر شدم ديدم بعضی چيزا تو سکوت معنای ديگه ايی پيدا ميکنه. فکر ميکنم عشق هم جز اون دسته باشه. مواظب خودت باشيا