برو به جهنم !

چه پست و ذلیلانه رفتی!

دیدی ... دیدی تمام شد همه آن دوران قدرت.

به یاد بیاور روزهای شوکت و مقامت را...

به یاد داری آن افسونگری ها که کردی!؟....

به یاد داری چه جنایت ها که کردی!؟...

بالاخره توبت تو هم رسید!

آنقدر پست و کوچک مردی که برای نجات جانت به التماس افتاده بودی.

براستی که از بالا و پایین روزگار مو بر تن آدمی راست می شود...

الله اکبر چه لحظه تکان دهنده ای بود!...  طناب دار بر گردن صدام.

 راستی جواب خدا را چه میدهی؟!

چه چیز میتوانی بگویی برای آن همه جنایت که در کارمانه عمر منحوست نقش بسته!؟

تبریک به همه مادران شهدا. به همه کسانی که منتظر چنین روزی بودند...

آنقدر حقیر و ذلیل بودی که حتی جرات خودکشی هم نداشتی.

سگ هیتلر به تو شرف دارد که مایه ننگ اعراب و خاور میانه بودی جانی.

برو به جهنم!

برو گمشو که ملائک عذاب مدتهاست که انتظارت را میکشند.

دیگر تحمل دیدنت را هم نداریم... چنان به زباله دانی تاریخ میروی گویی که هرگز نبودی.

 برو به جهنم!

 

/ 17 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نيما

سلام... خدايش لعنت کناد

مهشيد

سلام مهدی عزيز.به قول خودت يار قديمی. وقتی ايم پست رو مينوشتم از همه بيشتر ياد تو بودم. چون ميدونستم از کسايی که دوستشون دارم تو از همه بهتر اين لحظه هارو حس کردی. با همهی وجود انتظار اومدنتو ميکشيدم. کامنتات خيلی بهم آرامش داد انگار کاملا سبک شدم

مهشيد

نميدونم خبر داری يا نه. پستشو نوشته بودم تو مرداد. مادربزرگی داشتم که جونم به جونش وابسته بود. از مرداد خيلی گذشته ولی اين غم هيچی ازش کم نشده. دلم ميخواست يه جايی خودمو خالی کنم. و هيچ جا رو بهتر از وبلاگم نديدم. چون خودت که ميدونی با اطرافيان نميشه دردو دل کرد چون همه انتظار دارن تو حداقل روحيتو حفظ کنی طوری شد که بعد از ۲ سال وبلاگ نويسی و با پست های شاد دو پست نوشتم تا شايد کمی از عمق اين غمم کمتر بشه

مهشيد

ولی جات خالی که همه نمک رو زخم پاشيدن. کامنت هايی داشتم که تمام وجودمو ميلرزوند. همه برداشت عشقی ازش کردن . کسايی که انتظارشو اصلا نداشتم. مثلا همين علی خودمون برام نوشته برای عشق بجنگ يا خيلی ها گفتن عاشق شدی ؟ بگو طرف کيه

مهشيد

انقدر از لحاظ روحی حرفاشون آزارم داد که جملهی ميخوای معرفت بريزی وسط رو تبديل کردم به ورو نصيحت کنان ممنوع. ميدونم درک ميکنی از کسايی که انتظارشو نداری راجع به تو بد فکر کنن چه قدر زجره .چه قدر درده

مهشيد

شايد دليلشم اون عکسی بود که گذاشتم. وقتی تو شرایط بدی بود و حسی نداشت بالا سرش رفتم .نميتونست حرف بزنه. تقريبا بيهوش بود.تا من بالای سرش رفتم چشم هاشو باز کرد و نگام کرد.. يه نگاه معصوم و ملتمسانه. همهی اطافيان تعجب کردن جيغ زدن و به هم اشاره کردن که مهشيدو شناخت. اون لحظه بود که دستشو که از شدت ضعف رگ هاش بيرون زده بود بوسيدمو و از اتاق زدم بيرون. وقتی جمله ی کنار اين عکس رو ديدم تمام اون صحنه ها زنده شد و اين رو گذاشتم . اما سطحی نگران اينطور برداشت کردن

مهشيد

انگار يه بغض خيلی سنگينی تو گلوم بود که دلم ميخواست فقط به تو بگم فقط به تو . چون حداقل چيزی که بود اينه که ميدونم حرفامو خودت لمس کردی. ببخشيد اگه ناراحتت کردم ولی شايد لازم بود بگم. به بزرگواری برادريت بر من ببخش.

مهشيد

دوره ی امتحاناتمه و گرفتارم تا شايد درس نخواندن کل ترم با اين چند روز تا حدی جبران شه. برام خيلی دعا کن. ببخشيد اگه بيمعرفتم. ايشالا جبران ميکنم. بازم ممنون از حضورت و همه چيز

ثمينه

خيلی بی انصافی

مهدی

چرا اونوقت ... !؟