زمستان است

 

اپیزود اول :

از خواب بلندی پا می شوی!... ساعت کجاس؟ وای بازم که دیر شد! تصمیم میگری تا اتمام پروژه که خـواب حـرام حتی به قیمت جان! پس یا علی... دوربین کو ؟ آها اینجاست. باتری هم که شارژه خدا رو شکر... بزن بریم! صدا: صبحانه؟ جواب ِ صدا: دیرم شده، واسه شام بر می گردم!... اکنون بیرون است اینجا. چه شلوغه این شهر... بی تفاوت از نگاه کسان مشغول کار می شوی. خب چند تا آدرس دیگه؟ ... اوکی! مثل اینکه هنوز یه هفتاد تا عکس مونده. ملالی نیس، می گیرمشون. از اینجا به آنجا... بگرد و پیدا کن. خودش است. صد و ده متر زمین سیصد و پنجاه متر زیر بنا! تنظیم لنز، صدا، دوربین، چَپلق! حیف که این دوربین های دیجیتالی صدای چَپلق ندارد. فقط تیک می کنند، صدای نازی داشت آن آنالوگ خدا بیامرز...

...و این قصه تا اهالی غروب ادامه داشت! فاز سوم پروژه عکاسی بناهای تازه ساخت ِ بافت ِ فرسوده شهر به سفارش وزارت مسکن علیه السلام هم تمام شد. البته فقط عکس گرفتنش... تا صبح باید مشغول جانشینی روی نقشه باشی پسر! فدای سرت. بیدار می مانم. این نیز به روی همه آن شب هایی که خواب بر چشمانت حرام بود... اکنون شب هنگام است. بعد از غروب به خانه برگشتم! پیغامی داشتی، نه از دوست! از شرکت تماس گرفتند که آقای الف فرموده تا فردا حتما عکسها را تحویل دهید. فقط بلدند ارد دادن را، هنگام حساب و کتاب هم اینطور پیگیر باشند مطلوب است!... بگذریم مردانه تا خود خروس خوان بیدار و مشغول انجام وظیفه بودی! احسنت بر تو جوان رعنای مملکت! یکی از آن سی دی ها را بردار. عکسها را رایت نما. نقشه ها را آماده کن و درون کوله بگذار، فردا روز سختی است... اهالی قضاء دوگانه نزدیک شده! تماسی بگیر با ج و یادآوری کن قرار کله پاچه ای که با هم داشتید... ساعاتی بعد تویی و کوله ای بر پشت. خیابانی خلوت و انتظار برای ج که بیاید تا به صرف بناگوش و زبانی در طبّاخی حاج اکبر مهمانش کنی! آنگاه ترا به اهالی آب و برق برد محض تهیه گزارش از وضعیت ملت! در ستاد ترخیص راهور... امور انجام شد. کله ای زدیم به بدن جای دوستان خالی که کلی چسبید. هوا سرد است. ج می پرسد پایه اچ نیــخ هستی؟ این کاره ها می دانند معنایش را ! می گویمش ترک گفتم آن نجاست را، آن حماقت را... برویم که دیر شد، می خواهم از جمعیت متصوّف در پشت در، در این سحرگاه عکسی بگیرم محض ضمیمه گزارش... اینجا هفتم تیر 2 است. همان بود که انتظار داشتی. تا از ج خداحافظی می کنی درب باز می شود و ملـت هجومی تاریخی بر پنجره ها می برند. بعضی چونان دو دوستی چهار چوب فلزی پنجره را چسبیده اند که بلا تشبیه یاد تمسک به پنجره فولاد آقا می ات اندازد! طفلک مردم بیچاره... شخصی پلاک ندارد. کسی گواهینامه نداشته، آن یکی کلاهی آهنین بر سر نکرده که دو چرخه بنزینی اش در پارکینگ آرام گرفته و این یکی را مفاسد هنگام طرقبه جلب نموده است.

همه گان را فریاد دشنام است، اما آرام و زیر لب. قطعا تکان های مرموز لبان در آن صبح سرد پاییزی در صف اعزام به دادگاه یا دریافت قبض پرداخت جریمه را نمی تواند ذکر و نیایش علت باشد. بسته به قیافه ها فحش ها متفاوت است... پلنگی از خواهر و مادر صحبت می کند و بچه قشنگی به کثافت نامشان می دهد. اما همه در یک چیز متفق القول اند. ....کش! مثل اینکه فحش با مسمایی است! از برای گروهبان وظیفه تا سرکار سروان و جناب سرهنگ کاربرد دارد... از قضیه پرت شدیم! موضوع روز و شب گذشته من بود نه گزارش محل ترخیص خودروهای توقیفی توسط ناجا. بالاخره عکسهایی گرفته می شود! صحبتهایی کرده و سوال و جوابهایی متبادل! ج گرفتار است پس نمی تواند به دنبالت بر گردد. باشد خودم می روم. تاکسی بان را صدا می کنی و همچنان که با فشار ِ آرام ِ دست در جیب ِ پشت، از وجود مانی در حد کفایت محض کرایه حضرتش مطمئن شدی، مسیر را گویی که میدان پارک! اشاره ای سهمگین داشت که بفرما! نزدیک ظهر است... پنج شنبه ها هم که زودتر گورشان را گم می کنند باید سریع خود را به شرکت رسانده و سی دی و مابقی را تحویل دهی. آخر گفته اند امروز موعد دریافت حق الزحمه است... چه خیال باطلی!

اینجا شرکت است... سلام آقای الف!... بــَه سلام آقای فلانی حال شما چطور است؟.... خوب این هم عکسها.... تا می خواهد اسناد فاز بعدی را بندم کند می پرسمش و اما عشق! ببخشید و اما حق الزحمه، چه خبر آقای الف!؟ کی قرار است به سلامتی دریافت های پیشینه ام را داشته باشم!؟ و نحوه پرداخت چگونه است!؟... خوب می دانید که با این وضعیت بنزین و حمل و نقل و دوری مسیر ها و کلی چرت و پرت های دیگر از برای هر فـِـرم کمتر از ایکس تومان صرف نمی کند و...

اینجاست که آقای الف کاملا متوجه پنداشت مخوف حقیر شده و به مدت نیمی از ساعت بس مزخرف تحویل می دهد که ابتدا وزارت باید تایید کند و سپس.... و شما نگران مباش.... و البته می دانم که کار دشوار است.... و حالا این ها هم انجام شود.... و کلی لاطائلات دیگر که همه چون نیش هایی زهراگین که از خود بیخودم کرد پیکره جانم را به تسخیر گرفت. آخر احمق! خودت بودی که محض معرفی فلانی همان اول با ایشان طی نکردی نحوه و میزان مبلغ را ! بخور حالا نوش جان، اینان تفاوت عکاسی صنعتی با عکس فوری سه در چهار را عاجز از درک اند عمو جان....

در همین اوضاع که بس کنترل می کردم خودم را و لبخند می زدم در برابر کسی که فکر می کرد با هالو طرف است (که البته چندان حتم ندارم که گمانش نامربوط باشد) ج تماس گرفت که من در بیرون شرکت منتظر هستم که تا نیم ساعت ِ باقی مانده به پایان زمان کار پارکینگ به آنجا رسانمت تا توانی که چند تصویر هم از آنجا داشته باشی ایضا محض ضمیمه گزارش! به هر مکافاتی بود خود را از شر نصایح آقای الف رهانیدم و دوان دوان خود را به ج رسانده که او هم مرا در نهایت احترام به قوانین رانندگی در طرفه العینی به سر منزل مقصود رساند. جای همگان خالی دریایی از موتور سیکلت توقیفی خوابانده شده بود و... بگذریــــــــم! از آنجا به سراغ دوستم م ح رفتیم که مشغول تدارک مجلس بزرگداشت مرحوم آیت الله هادی مروی، در بالای نردبان دستی تکان داد و خوش آمدی گفت! یادآوری می شود که تا آن لحظه از فرصتی برای خواب، حتی یک جرعه خبری نبود. اما به چند علت تصمیم بر ماندن و تهیه گزارشی دگر از آن بزم گرفتم که در پی نوشت شرح داده خواهد شد... به سبب لطفی که در زمان حیاتش نسبت به حقیر و اطرافیانم داشت خواستم که با تهیه خبری مناسب سنگ تمامی گذاشته باشم، پس توانستم مجالی برای رفتن به منزل و تعویض لباس به فرم رسمی و البته گذاشت دو چهارگانه پیدا کرده و تا پاسی از شب درگیر برگزاری مجلس شوم. رفتن نزد آرمگاهش که می گویند نزدیک ترین قبر به ضریح مطهر آقا ابالحسن (ع) است و ماندن در مراسم مربوطه در حرم، یافتن توفیق زیارت و حضوری توأمان با اکراه به اصرار دوستان در ضیافت شام همه معلول دیر وقت به خانه رسیدنم در شب هنگام شد. فی المنزل مهمان هایی آمده و رفته بودند. صحبتی شد و خستگی بر من مسلط ! به این فکر می کردم که آن شب نیز بیدار باشم برای سیاحتی در وبلاگستان. اما توصیه دوست، مشاور و استاد عزیزم سرکار خانم م ح که در حوالی بعد از غروب ضمن فرصتی برای تماس با ابشان و گفتگویی مطلوب، حقیر را به پرهیز از تکرار شب زنده داری توصیه فرموده بودند، چون شد که در ساعت دوازده و بیست و هفت دقیقه آن شب، یعنی بعد از ثبت رکورد سی و هشت ساعت زندگی بدون خواب در شرایط کار در پرونده اعمالم، تا ظهر روز بعد چهارده ساعت جبران مافات نمایم... و این بود شرح حالی بر آنچه طی دو شبانه روز بر حقیر گذشت.

اپیزود دوم :

فک کن هیچ ارتباطی با دنیای خارج نداشته باشی. خط موبایلت یه هفته ست که یه طرفه شده! چرا؟ خوب معلومه، قبض شو ندادی دیگه. چقدی هست؟ ناقابل 58000 تومن! تازه اینم که داده بودی بازهم گوشیت یه مرگش زده صدا ازش در نمیاد. K750  هم که باز گرون شد لعنتی. 160 تومن آکشو داشتی خریدارما. بیخیال بعد سیم ها اتصالی کنه تلفن خونه هم قطع بشه. دسترسی به اینترنت هم که نداری! وبلاگ رو هم که مدتی هست بروز نکردی! عجب زندگی شیرین بیخودی داشتم این چند روز. الان باید کلی انرژی بذارم جواب کامنت ها رو بدم. به قول محرم وقت کم میاد این عقربه ها رو نگه دار بابا !

 

 

 

پ . ن :

1.       آن روز به چند علت تصمیم بر ماندن و تهیه گزارشی دگر از آن بزم گرفتم. اول آنکه فهمیدم م ح با آقای مروی رابطه فامیلی داشته و من هم با م ح رابطه فامیلی دارم که کلا می شود اینطور که بنده با مرحوم مروی رابطه فامیلی داشته باشم. پس شرکت در مجلس ترحیم بستگان امری اجتناب ناپذیر می نمود. دوم آنکه وی ریاست دادگاه عالی قضات کشور و مشاور رییس قوه قضائیه بود که ارزش خبری شهرت، چهلمش را سوژه ای قابل تامل می نمود. و دیگر آنکه با کمال میل دوست داشتم برای شخصی انرژی هزینه کنم که نیک می دانستم عابدی زاهد و از معدود مسولان محبوب و دلسوز این دیار بوده است. همانکه از مخالفان بکش بکش های خفن ابتدای انقلاب بوده! و عمر با برکتش صرف خدمت به خلق الله گردید... گفتنی است مراسم با حضور سردار رادان، محمدی زاده استاندار، شمع خانی همان وزیر دفاع سابق خودمان، حجت الاسلام راشد یزدی که معرف حضور هستند و با سخنرانی آیت الله خزعلی عضو مجلس خبرگان و ... به نحو احسن برگزار شد.

2.       تغییر چینش لینک های دوستان در سمت راست تصویر ناشی از انتخاب گزینه مرتب کردن به ترتیب حروف الفبا بوده و پایین آمدن و بالا رفتن تعدادی از لینک ها اجتناب ناپذیر. همگان عزیز اند و اگر بر عزت کس افزوده نشده باشد قطعا از میزان آن کاسته نشده و ان شاالله نخواهد شد. این را کلا گفتم به جهت جلوگیری از ایجاد سوء تفاهم. البته به نظرم همینطوری بهتره. هم عدالت رعایت میشه هم نیاز به تنظیم دستی جایگاه هر لینک جدید که وقت و فکر می طلبد نخواهد بود! به هر حال امیدوارم مراتب فوق دیگر برای هیچ عزیزی منجر به ابهام نباشد.

3.       بعضی در این چند روز از اینجا یادی نموده اند که باعث امید و دلگرمی میشود. خدا خیرشان دهد و خدا خیرتان دهد. حقیقتا بنده که خیلی به یاد دوستان هستم، تا ذکر و خیر حقیر نزد دوستان چگونه باشد. سپاسگذارم از لطفتان. دست مریزاد!

 

 

اپیزود پایانی :

... دیگر خورشید هم روی بالا آمدن ندارد. مایل می تابد آن شرمسار همیشگی. می گویند اکنون، هنوز در پاییز به سر می بریم. رفــــیق! می گویمت زمستان است. زمستان! روز و شب ندارد دیگر! هوا همیشه سرد می شود. اکنون که بازار کنج نشینان ِ نویسنده گرم شد، دیگر مجال پیاده روی نیست. باز همه خانه نشین شده ایم. هوا سرد است. زمستان است! دوباره آزارم می دهد. دوباره افکارم بر می گردند... یاد آن کودک یتیم. یاد آن پیر کارگری که دستهایش را بهم می فشرد. یاد سرما و یخبندان! یاد همه ی تن های لرزان، زمستان است! چکه چکه صدای سقف ها به گوش می رسد. گاه پا هم درون کفش خیس می شود. دست ها سیاه می شوند. مردمان کلاه ها بر سر می کشند. چهره ها می پوشانند. ماسک ها می زنند بعضی،... زمستان است! تن های نحیف را وقت بر ملا شدن شد. ضعیفان را هنگام ترس، مرگ کمین نشسته است. زمستان شد، زمستان است، زمستان!

 

/ 25 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
.: اوکالیپتوس :.

و البته نیازی هم به بیان این عذر بدتر از گناه نمی ببینم که اگر با آن لحن کامنت گذاشته ام تصورم بر مدیریت کامنت ها و رویت قبلی خودتان برای تایید و درج در وبلاگتان بود که این روزها خیلی متداول است، از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان وقتی دیدم کامنت بدون بازبینی درج شده کمی جا خوردم و افسوس داشتم که کاش آنطور حرف نزده بودم. به هر حال اصل عرضم را هنوز قبول دارم و سعی می کنم یک یه یک به مواردی که در جواب کامنت ام اشاره فرمودید پاسخ دهم. البته این بار کمی منصفانه تر و شاید دوستانه تر! دوست عزیز، اینکه حقیر فقط به بخش پایانی نوشته شما انتقاد کردم می تواند معلول کم لطفی من باشد! اما بهتر است اینطور فرض شود که مشکل بنده فقط با آن قسمت بود... شاید سکوت درباره مابقی نکات را بتوان نشانه رضایت یا دسته کم بی طرفی دانست! شما اینطور نمی پنداری ؟!

.: اوکالیپتوس :.

؟! و لازم به ذکر است هم کل متن را مطالعه کردم و هم آن عکسها را به دقت بررسی! اما حرف اینجاست که چطور شباهت تابلوی های راهنمایی و رانندگی یک کشور به کشوری دیگر می تواند مثال خوبی برای وابستگی باشد!!؟ فکر می کنم بحث در مورد صحت این بیان که اکثر علایم راهنمایی در دنیا یکسان و شبیه به هم است و طبق یک الگو طراحی و ساخت شده آنقدر سخیف و بدیهی به نظر برسد که نیاز نباشد بیش از این یکدیگر را به بیرون پنجره و تابلوی سر چهارراه منزلمان ارجاع دهیم! اما می دانم که بخشی از قوانین و آیین نامه رانندگی در کشورهای مختلف متفاوت است. مثلا در لندن اتومبیل ها از سمت چپ خیابان حرکت می کنند! اتفاقا فرمان ماشین های انگلیسی هم در طرفق چپ خودرو است! و.... اینها ربطی به گفت و شنود بنده و شما و انتقادی که کردم نخواهد داشت!

.: اوکالیپتوس :.

متوجه شدم که منظور شما از درج عکس سوم نشان دادن تابلو واقعی ایستگاه اتوبوس در ایران است دوست من! اما این نکته را که چرا بجای آن از تابلو مشابه آلمانی استفاده شده را آنقدر پیچیده و گنگ مطرح می کنید که آدم با دیدن عکس ابتدا فکر می کند که مرگ بر اسراییل روی تابلو چه ربطی دارد به شال گردن حاج آقا !؟

.: اوکالیپتوس :.

چرا شما با دیدن یک حرف H در لوگوی تزیئینی یک دکور نمایشگاهی که به نظر می رسد بیشتر برای پر کردن جای خالی روی دیوار نصب شده باشد تا آموزش کودکان، و هیچ کس نگفته آن تابلو لزوما به معنای نشان دادن ایستگاه اتوبوس بوده آنطور بر آشفته می شوید؟! این سوال منست! شما از میان آن همه تابلو ورود ممنوع و یک طرفه و خطر و غیره گیر دادی به یک H روی دیوار بنده هم از میان تمام حرف های زیبای شما گیر دادم به همان گیرتان!

سعيد حاتمی

قسمت آخر: اينکه می‌گوييد نقاش فقط خواسته فضای خالی را پر کند و تصادفی يک اچ را در زمينه زرد و دايره سبز و تابلوی سفيد قرار داده که دقيقاً تابلوی مخصوص ايستگاه اتوبوس آلمان شده، نشان می‌دهد هنوز اصرار داريد که شما همه چيز را می‌دانيد و احتمالاً هشتاد میليون آلمانی که تابلوی ايستگاه اتوبوسشان تصادفی مشابه نقاشی يک هنرمند ايرانی شده، اشتباه می‌کنند!!! در هر حال همين به قول شما مجادله‌ی کوچک زمان زيادی از هر دوی ما برده. البته اميدوارم اين همه تلاش من برای توضيح مسائل کاملاً ساده و روشن، وقت تلف کردن نباشد و شما هم از رک بودن من ناراحت نشويد؛ چون برخلاف کامنت اولتان هيچ توهينی به شما نکرده‌ام. باعث خوشحالی‌ام خواهد شد اگر اين تجربه باعث شود بعد از اين در برخورد با اتفاقات پيرامون يا صحبت‌ها يا نوشته‌هايی که ظاهراً باب ميلتان نيست، با آرامش و بعد از آن با مطالعه و تفکر و تحقيق رفتار کنيد تا کسی در مورد شما سه نقطه فکر نکند. موفق و شاد باشيد

سعید حاتمی

قسمت ما قبل آخر: دوست عزيز، حساسيت و تعلقات خاطر شما برای من قابل درک و احترام است. ولی اين باعث نمی‌شود ضعف‌ها را نديده بگيريم. شما اگر مسؤول آن نقاشی ديواری بوديد، باز هم پاسخ شما فقط پوشاندن واقعيت است؛ چون با کمی دقت واضح است اين نقاشی ديواری غير ايرانی است. به آدمها يا موضوعات ديگر نقاشی نگاه کنيد. چند درصد مردم ايران بلوند (زرد مو) هستند يا لباس‌های رنگی می‌پوشند؟ من هرچه بگويم شما که نمی‌پذيريد، ولی اگر در آلمان زندگی می‌کرديد، بدون توجه به تابلوهای رانندگی که بسيار واضح آلمانی هستند، از لباس‌ها، از دوچرخه و پرچم آن، از کلاه کودک و بسياری نکات ظريف ديگر هم می‌فهميديد نقاشی آلمانی است. شايد چشمان شما به نقاشی‌های کپی شده يا غير ايرانی آنقدر عادت کرده که متوجه اين نکات نمی‌شويد.

سعید حاتمی

قسمت دوم: شما تمام تابلوهای رانندگی ايران را بگرديد چنين تابلويی وجود ندارد. تابلوی عبور قطار هم با تابلوی ايرانی متفاوت است. بقيه تابلوها هم در واقع مشابه نمونه ايرانی‌شان هستند که آلمانی‌شان هم همينطورند؛ در صورتيکه مطمئنم تابلوی فرانسوی يا ايتاليايی عبور ممنوع با ایرانی آن فرق دارد. احتمالاً نخوانديد که نوشته بودم، اگر اين نقاشی کامل از آلمان وارد شده خود يک فاجعه است و اگر هم نقاش آنرا کپی کرده يک فاجعه ديگر؛ چون کشيدن تابلويی ايرانی، آنچنان سخت نيست که آلمانی آنرا بدون هيچ اطلاعی کپی کنيم و به کودکان خود آنرا آموزش دهيم!!! به نظر شما اين عدم توانايی در کشيدن تابلوی ايرانی نامش چيست؟ اشتباه سهوی در کشيدن تصادفی تابلوهای آلمانی؟ ولی چه شما را برآشفته کند يا نه من به آن می‌گويم وابستگی. نمی‌دانم توضيحات من کافی خواهد بود يا نه؛ چون آنطور که گفته‌ايد آنچنان سه نقطه (!!!؟؟؟) نيستيد، ولی در تعجبم که چرا مسأله‌ای به اين واضحی را متوجه نشديد و جالبتر اينکه ادعا داريد عکس‌ها را ديده‌ايد و متن را خوانده‌ايد و باز هم می‌گوييد نقاشی ايرانی است!

سعید حاتمی

سلام، قصد شرمنده کردن کسی را نداشتم. تعارفی با کسی ندارم و رکم و شايد همين شما را از ابتدا آزرده که چنان کامنتی برايم گذاشتيد. جملات آخرم از ديد من تمسخر نبود و واقعيتی است که رفتار شما به وضوح نشان می‌دهد و حتی در کامنت دوم هم تکرار شده. فرق دو کامنتتان غير از لحن آن، عوض شدن مخاطب از تو به شما است؛ چون هنوز هم اصرار داريد مطمئنيد که نقاشی به اين واضحی، آلمانی نيست و من اشتباه می‌کنم! در کامنت اول شما بدون داشتن آگاهی از موضوع و بدون توجه به توضيحات بنده، علاوه بر تهمت‌هايی مانند غر زدن، من را به ندانستن و زدن حرف بی‌خود با جمله: «چی میگی مرد حسابی» متهم کرديد. احساس می‌کنم مشکل اصلی اينجا باشد که شما فکر می‌کنيد من نوشته‌ام «تشابه تابلوهای ايرانی و آلمانی يعنی وابستگی»! که در يادداشتم چنين جمله‌ای يا کلماتی که اين منظور را برساند وجود ندارد. در عکس نمونه تابلوی آلمانی را گذاشته‌ام؛ يعنی بدون هيچ شک و تصادفی آلمانی است و در ایران تابلوی ديگری برای ايستگاه اتوبوس استفاده می‌شود. حالا اينکه در يک نمايشگاه پليس ايرانی، برای آموزش کودکان تابلوهايی نقاشی شود که در ايران وجود ندارند، برای شما چه معن

بهرام فرزان

با درود فراوان ، کامنتت را مطالعه کردم و نظرات جنابعالی را در یافتم ، از راهنمايی خوبت متشکرم امیدوارم بتوانم تغییر روش دهم . مطالب بلاگتان بسیار سلیس و دلنشین بود امیدوارم موفق باشید .

محرم

خوب دعای ايشون گرفت يا نه؟