تو چرا می جنگی...!!؟

چند روز پیش کتاب ادبیات فارسی دبیرستان رو ورق می زدم. یه دفعه چشمم به این شعر قشنگ افتاد.. یاد حال و هوای اون موقع ها افتادم... گفتم اشارتی کنم شاید بتونه تداعی خاطرات خوبی برا شما هم باشه... در ضمن بی مناسبت به این روزها هم نیست!

...

پسرم می پرسد

من تفنگم در مشت

کوله بارم بر پشت

بند پوتینم را محکم می بندم...

بار دیگر می پرسد تو چرا می جنگی...

می گویم :

تا چراغ از تو نگیرد دشمن.

راستی بیژن نوباوه رو که دیدید چه حالی شده... باور کردنش مشکله. نمردیم این صندلی داغ یه کار جالب هم نشون داد... بعد برنامه زنگ زدم ازشون مثلا تشکر کنم ... یه کنایه هم به این مضمون زدم که بابا بجای اون سردار ها و فرمانده های رنگ وارنگ (البته فقط در زمینه سبز) که آدم هیچ حس علاقه ای بهشون پیدا نمیکنه امثال همین خبرنگار دوست داشتنیمونو دعوت کنید تاثیرش خیلی بیشتره... در ضمن نمیگم خدا شفاش بده. مطمنم منتظر نوبت شهادتشه پس میگم خدا زودتر از این دنیای کثیف (شایدم دنیای تمیز با آدمای کثیف) نجاتش بده و به رفقاش برسه...

 راستی می دونین وب نویسی تو کافی نت با صدای آواز بنیامین تو هدفون و استرس کنکور سه ماه آینده چه حال خفنی داره...!!!

/ 4 نظر / 14 بازدید
علی

تا همين ديروز که سالم بود شيميايی؟؟؟

تسنيم

سلام متنو نخوندم اما آهنگت خيلي قشنگه يه كاري كن وقتي صفحه نظرا باز ميشه آهنگت قطع نشه موفق باشي

.:دو کلمه حرف حساب:.

آره علی جان منم تعجب کردم .. ولی حقيقت داره . اون چهره دوست داشتنی و زيبا رو هرگز نمی تونی بياد بياری اگه الان ببينيش... و شما تسنيم خانوم ممنونم ولی فکر کنم اين سيستم پرشين بلاگ اينطوريه و من نه بلد هستم که درستش کنم و نه وقتشو و مهمتر حالش! يا حق