دوستت دارم مادر

 

تولد حضرت فاطمه زهرا (س) و روز زن بر شما بانوان محترم مبارک

 

* * *

بله، هستم!

باز این من هستم که مینویسم.

مینویسم با تمام وجود، که بد جوری دلتنگ نوشتن بودم.

مدتی ست که دوره آموزشی خدمتی که مقدس مینامندش! به اتمام رسیده...

بالاخره از آن پادگان زهر ماری خلاص شدیم!... روز ترخیص می بایست طبق معمول مسافت زیادی را از آسایشگاه تا درب دژبانی، پیاده - کوله بر پشت و ساک بدست در جز گرما و زیر آفتابِ چهره سوزان کرمانشاه طی می کردیم - که کردیم - تا به اتوبوس هایی که قرار بود یک شبانه روز دیگر در آنها لولیده، تا به یگان خدمتی مقسوم الیه* برسیم سوار شویم. یگانی که نامش لشکر 5 نصر است! دیگر همه حکم درجه داشتند. لباسهایمان کمی از بی قیافگی در آمده بود و همدیگر را جناب سروان خطاب میکردیم...

و در مسیر، من پشت سر که سهل است، حتی اطرافم را هم نگاه نمیکردم. که دیگر حالم از تمام آن مزارع زیبا - مراتع سرسبز و جاده های کوهستانی، ایضا از تمامی آن هوای پاک و سالم و هر چه محیط زیست و طبیعت دلنشین موجود در آنجا بود، همچنین مناظر زیبای کوهپایه های اطراف پادگان، پرواز لک لک ها بر فراز میدان صبحگاه، غر غر غورباقه و جیر جیرِ جیر جیرکها و... بهم میخورد. (نکته : لطفا می خورد را می خورَد نخوانید) و صدالبته که از صدای زوزه گله ی سگ ها که هر شب پشت آسایشگاه، کُل دسته را به فیض می رساندند نمیتوان چیزی نگفت. از سوی دیگر به شدت برای تنفس در هوای آلوده و سمی شهر، صدای بوق گوشخراش ماشینها، معطل ماندن در ترافیک سنگین شهری، ایستادن زیر تهویه واگنهای مترو و احساس وزش آن باد مطبوع به سر و صورت، ساندویچ های اغذیه محل، خواندن مذخرفات موجود در وبلاگستان و دعوا با اهالی آن ،رفتن به سینما و به چیزهای پوچ دیگری که مجالی برای اشاره به همه آنها نیست دلتنگ شده بودم.

بیشتر رویدادها و نکاتی که طی این دوره دو ماهه به نظرم جالب و خواندنی رسید را در دفترچه یادداشتم که همیشه در جیبم بود (حتی هنگام خواب!) تیتر زدم. اما کمتر حس و حال مراجعه به آنها و تنظیم مطلب مربوطه نصیبم شد. فی الحال قصد بازگویی خاطرات خدمت را ندارم، شاید وقتی دیگر... به قول مهدی "بعضی از آنها را در جایی خواهم نوشت که فقط خود بخوانم". و بعضی را چنان جار خواهم زد (ان شاءالله) که همگان مطلع گردند. بعض را در دل و فکر خود معدوم میکنم و بَعض را به دوستان هدیه. فقط همین را میگویم که بر خلاف قبل، خداوند را شکر کردیم که در زمان جنگ نبودیم! چرا که حتی تصور حضور در آن بُهبُهه هم - حالا که معنی زندگی در شراط جنگی را لمس کردیم – برایمان سخت است. و این برای امثال حقیر که روزگاری عشق جبهه و جنگ و شهادت در سر می پروراندم، مفید و آموزنده بود... تا ما که جگر شیر نداریم بیخود جو نگیردتمان بهتر است!

 

 

* یگان مقسوم الیه در اینجا به معنای "یگانی که تقسیم شدیم برای آنجا" است.

** چیه نیگا میکنی !؟ پاورقی دوم که نداره...

 

 

پ.ن:

            نکاتی پیرامون : واقعه هفت تیر - شخصیت حضرت ام البنبن (س) - حالات روحی حقیر در این روزها و ادامه مشکلات ایده ئولوژیکی ام با بعضی چیزها - میزان احترام به رای ملت از سوی مرحوم خمینی و مقایسه رفتار ایشان با مدعیان پیرو راه خمینی در این سالها – 48 ساعت غذا نخوردن یک بچه دبستانی در مشهد از فرط فقر – اعتیاد و داشتن بیشترین آمار اعتیاد در دنیا برای کشور عزیزمان ایران – وابستگی نامحسوس به تلفن همراه – سهمیه بندی بنزین – فیلمهای سنگ کاغذ قیچی، نقاب، سریال های تلویزیونی چهارشنبه شبها و... همه و همه موضوعاتی هستند که قرار است برایشان چیز بنویسم! آماده باشید چیز یعنی مطلب.

شما را شما را، این آواز رضا صادقی با دل آشخور چه ها که نمیکند:

من دیگه خسته شدم          بس که چشام بارونیه

                        تا کی فضای دل من بارونیه               من دیگه خسته شدم...

بگو بگو بقیش چی بود!؟

 

به علت تاثیرات روحی روانی و شتشوهای مغزی انجام شده و در نهایت تاثر و شرمندگی در انتها عارضم که:

سایه مقام معظم رهبری مستدام

و من الله توفیق...         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 21 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نون..راز

سلام سربازی هم خوبه تموم ميشه موفق باشی

Mahdi

نفستون گرم . کلی ذوق کردم با کامنتاتون... ما رفتيم تا بعد ! الله نگهدار

ترنم

سلام اميدوارم هر چه زودتر با کلی تجربه های گرم برگردی و هيچ وقت خسته ی بودن نباشی دورانت پر از گرمای دوستی باد هر جا باشی دل هايی برای سلامتت دعا ميکنند پس زود و سالم باز گرد منتظرتم ای دوست

خون

سلام آشخور خوش اومدی . تو خجالت نمیکشی با این دفتر و دستک و ادعات افتادی ۱۲۰۰ کیلومتری تهران ؟!! اربابت که الان اینجا داره قلم میزنه واست ده سال پیش از گروه موزیک لشکر ده سیدالشهدا میدان حر فارغ خدمت شد . حالا دلم واسه طفلکی چون تو میسوزه که توی این گرما باید بری از جلو نظام و نظر به راست یاد بگیری آقای ۴۵ روز خدمت اما حالت رو خوب درک میکنم آقا این مرخصی ای میچسبه ای میچسبه ای میچسبه که نگو و نپرس . واسه سرباز از خدا بالاتر و قشنگتر مرخصی است امیدوارم بعد از آموزشی و پایان دوره بیفتی تهران .

حسين جلال پور

سلام دوست من حرف می زنم که بیایی به دیدنم منتظر نظرات ارزشمندتون می مونم باسپاس

گونجشک

آقا در چه حالی... می بينم که خاک مقدس سربازی اجباری بر تن و روی بلاگت پاشيده شده است... مواظب خودت باش... الکی هم سر نزن که بهنگام سازی نکرده ام!

ياسمن

سلام چرا ناراحت؟خب آدمم ديگر گاهی وقتها دلم نگيرد می شوم بلانسبت مثل خيار... من هم ادامه می دهم!چرا اين حرفو زدين؟منتها اين چند وقته وقت نکردم چيزی بنويسم. راستی اين سربازی چه دارد که ما دخترها بايد حسرتش را بکشيم و شما پسرها نفرينش کنيد که فردا پس فردا آهتان بدجوری بگيرتش؟ در ضمن چه کسی در اين دنيا پيدا می شود که مخلص حرفهای مه ديده نباشد؟ پیشنهاد: مرخصی را هم بيخودی پای کامپيوتر خراب نکنيد...

Mahdi

آبجی، کی گفته من تو مرخصی هستم!؟... آبجی ۲، کی گفته مرخصی من پای کامپیوتر خراب میشه!؟... آبجی ۳،‌ممنون که جواب دادین. خدمت چیزیه که تا توش نسوزی نمی فهمیش! این سوختن از مرتبه سوم عرفان شمع و پروانه است و لا غیر... خوش باشی

سارا

سلام اقا مهدی ممنون که اومدی واگرم خوشت اومده نظر لطفته من چند وقتی ميشه اسباب کشی کردم خوشال ميشم تو خونه جديدم ببينمت خوش باشی